از خرمشهر چیزی نمی دانم اما…

از خرمشهر و محمد جهان آرا چیزی نمی دانم. آنقدر کوچک بودم که هنوز به دنیا نیومده بودم.

ولی فقط این را می دانم که یک عده آنقدر ایستادند تا شهرشان رو باز گرفتند

این را می دانم که آنقدر روی خواسته شان ماندند تا بالاخره آن مرد پشت رادیو فریاد زد » خرمشهر شهر خون و قیام آزاد شد»

این را می دانم به حرمت خون کودکانی که سقف دبستانشان بر سرشان خراب شد، جنگیدند، ماندند و پیروز شدند

و این راه هم خوب می دانم خرمشهر دیگر خرم نشد. و حرمت همه ایستادگی را شکستند و در این یک سال حرمت خیلی از شهدا…

مه 22, 2010 at 4:40 ب.ظ. 6 دیدگاه

کمی جنوب |نمایشگاه عکس نبی بهرامی

آوریل 29, 2010 at 11:29 ب.ظ. 11 دیدگاه

تلخ مکرر

تلخ مکرر. شاید بهترین واژاه ی در خور نوشته هایم باشد. اما سالهاست حال هوای روزهای اول بهارم این بوده که «کت من در گرو عید گذشته است هنوز/ به من آخر چه که نوروز سعید است امروز». امسال هم هفت سین مهمان بابا بودیم. من و مادر. انجا آرام تریم. اگر خانه هم باشیم دلمان آنجاست. پس چه بهتر جسممان هم آنجا باشد. مهم نیست که می گویند لحظه تحویل سال باید رقصید، چون ماهم آنجا میخندیم. مهم نیست که میگند لحظه آغاز نوروز بودن در آنجا بد یمن است. بخدا ما آنجا خوشیم. آنجا راحتریم.مهران و نسترن هم نمی بریم. آنها باید زندگی عادی تجربه کنند. آنها نباید آغاز بهارشان با عطر گلاب و گل گلایل گره بخورد.

مارس 25, 2010 at 4:59 ب.ظ. 4 دیدگاه

من و دوستام

قراره از فردا، صبح خروس خون، من، مرتضی، روح الله و مجید. به سفر آغاز کنیم. یه سفر پر از خنده وهیجان. رهاورد این سفر عکس ها و خاطراتشه که حتما اینجا می گذارم. حتی شده فیلم هاش.  یه چند روزی از کویر و آدم های کویریش دور می شیم و پناه می بریم به دامان پر برکت دریا و مردم دیار خودمون.

دعای خیرتون بدرقه راهمون.

نوروزتون پیروز. سال خوب و شاد برایتان آرزو می کنم

نبی بهرامی

شمبه 22 اسفند 1388

مارس 13, 2010 at 8:26 ب.ظ. 9 دیدگاه

جنگ

جنگ ! کردار مفلوک اشرف مخلوقات…حادثه ای تا ابد باقی،بر پیکره تاریخ هر ملت…

جنگ! حرکتی بی پایان …حرکتی که زخم چرکینش می ماند.بر خاک، بر 16 میلیون مین خنثی نشده در خاک… بر نوزاد متولد شده از مادری شیمیایی… بر عروسک غلطیده در خون دخترک… جنگ می ماند.بر افکار من… بر خوشی ها گسی که  سرخورده‌ی یک حسرت‌اند… بر روحیات و دنیای من که بیمار است و کسی یارای همسویی اش  ندارد…

جنگ! واژه‌ی نابودی …واژه ی طغیان رذالت و سرکشی…زایده افکار کژ اندیش و ویرانگر… جنگ! حرکتی بی پایان…

آتش بس! واژه‌ای بی معنا برای من، برای تو… تو که هنوز اثرات آن امواج لعنتی بر سلول های خاکستری‌ات چنگ می اندازند…تویی که انگشت ها به سویت نشانه می روند «هی مواظب باش،اون مرد موجیه…»

آتش بس! بی معنا برای مادرم…ماردم اسیر حسرت ها و زندگی نیمه تمام یک سال و نیمه…مادرم ،جنگجوی بی تفنگ و چکمه و کلاه‌خود… اسیر آرزو های برآورده نشده، آرزوی هایی که برای تو یک اتفاق روزمره است و یا عادت…

آتش بش! قراردادی  بی هویت…برای جانباز موجی که جنونش را بر پیکر نحیف همسرش با مشت و فریاد خالی می کند…امان از آرامش پس از طوفان…امان از موهای مانده در مشت و بدنی کبود یادگار طوفان جنون…

مارس 5, 2010 at 11:34 ق.ظ. 8 دیدگاه

عمو زنجیر باف

-عمو زنجیر باف
-بله
-زنجیر منو بافتی ؟
-بله
-پشت کوه انداختی؟
-بله
-بابا اومده؟
نه… بابا هنوز نیومده … نمی دانم ، شاید دیگه هیچ وقت نیاد…
این بازی رو هرگز دوست نداشتم…گوشه ای می نشستم و به سعید، محسن و حمیده خیره می شدم. اونا غرق در رویای کودکانه شان و من هم غرق در تجسم عموزنجیر باف،کوه ، بابا و زنجیر نبافته اش… اونا حلقه دستشون رو محکم تر می کردند و من هم دستم زیر چانه ام و به سر خوشی بچه گانه شان حسودیم می شد… اونا دست هم دیگه رو می فشردن اونقدر که دستاشون سرخ می شد و من هم به خنده های ساختگی مادرم که ما را از دور تماشا می کرد دل خوش می کردم… خنده هایی که هنوز ساختگین…
بعد بلند می خوندم
بله ، بابا اومده
چی چی آورده؟
یه سبد حسرت
-با صدای چی ؟
-با صدای توپ وخمپاره…

فوریه 8, 2010 at 9:09 ب.ظ. 19 دیدگاه

ما فامیل خوبی داشتیم

ما فامیل خوبی داشتیم. یک حیاط پر از نخل و لیمو و نارنج. عصر ها که می شد مادر بزرگ چای شش فیل دم می داد  و روی سکوی جلو خانه حصیر پهن می کرد و منتظر می ماند تا بابا و عمو ها از فوتبال برگردند. آن زمان برق نبود. خورشید که می نشست و همه جا تاریک می شد، بوی ادویه و پیاز داغ همه حیاط را پیچیده بود. دور هم شام می خوردیم و تا اخر شب گپ می زدیم. اما جنگ که شد عمو هفت ماه هفت ماه منطقه بود، بابا هم زیاد فرقی نمی کرد. دیگر کسی نبود که به بهانه حضورش عطر چای فضای خانه را پر کند. فقط دلهره بود و اضطراب. ترس بود و وحشت.

ما فامیل خوبی داشتیم. عمو طنز عجیبی داشت. خوش بودیم. شب ها دور هم می نشستیم حرف می زدیم. می خندیدیم. یک حیاط بود و کلی  اتاق. یک حیاط بود و کلی بچه قد و نیم قد. تو سرو کله هم می زدیم. اما دلمان خوش بود. یک حیاط بود با هزار تا خاطره.

ما هنوز هم فامیل خوبی داشتیم. اما جنگ که تمام شد یکی از اعضای آن خانه بر نگشت.  معادلات بهم خورد. نمی شد نبودش رو احساس نکرد. مادر بزرگ چشم به راهش بود. هیچ وقت شب ها در حیاط قفل نمی کرد. روی هم میگذاشت. می گفت گم کرده دارم. و فقط مثل یعقوب اشک ریخت و یوسفش به انتظار می نشست.

ما دیگر فامیل خوبی نداشتیم. فصل انجیر و  خارک که می شد عمو لب نمی زد. می گفت بی برادرم صفا نداره. نمی خورم و بر می گردد. غم داشتیم. به زور می خندیدیم. جو سنگین بود. وقتی هم که دور هم جمع می شدیم  می ترسیدیم به خاطرات گذشته فلاش بک بزنیم. یکی غایب بود. یک عضو ثابت همه ساعات خوش دیروزی.

ما فامیل خوبی داشتیم اما حیف. دیگر نیست

ژانویه 26, 2010 at 8:27 ب.ظ. 15 دیدگاه

نوشته‌های پیشین نوشته‌های تازه‌تر