روزی روزگاری چلچراغ

ژوئیه 2, 2010 at 10:47 ب.ظ. 6 دیدگاه

سال 82 بود فکر کنم. آره زمستنان 82 بود. اولین بار چلچراغ رو پیش دوستم دیدم. اون روزها با کتاب خواندن و اینا بیگانه بودم. خیلی بیگانه. اما همون یک شماره کار خودش رو کرد و این شده بود که هر هفته دوشنبه ها بعد کلاس، جلوی کیوسک مطبوعاتی بودم و تا نرسیده به خوابگاه نصف مطالب و تیتر وار خونده بودم. حالا بماند چند بار به دیوار و زن و دختر مردم خوردم  اینا. اسم ها یکی یکی توی ذهنم ثبت می شد. منصور ضابطیان، نیما اکبر پور، بزرگمهر شرف الدین، مرتضی قدیمی، امیرمهدی ژوله، معصومه ناصری، شرمین نادری…  هر هفته این اسم بیشتر توی افکارم جا خوش می کرد. و برایم غول تر می شدند. تابستون شد و ما برگشیم دیارمان. جایی که هیچ روزنامه مجله ای نمی اومد.کم کم دیگه چلچراغ هم فراموش شد. تا اینکه چند ماه بعد یکی از روزنامه فروشی های یه شهر نزدیکمون پشت ویترینش چلچراغ رو دیدم. دوباره روز از نو روزی از نو. اما اینجا یه جای کار می لنگید. 45 کیلومتر با اون شهر فاصله داشتیم و هر هفته حکایتی داشت گرفتن چلچراغ. ولی  هر هفته پایه ثابتش بودم حالا به هر بدبختی که شده می گرفتم. زدو سال 85 رفتم تهران. اولین سفر تنهایم به تهران بود. میدان هفت تیر، خیابان نجات الهی، کوچه چهارم، پلاک هفت. قبلا این آدرس رو می دونستم. نامه نوشته بودم. هنوز هم اون راه پله مارپیچ یادمه. اون  روز اتفاق خوبی افتاد. توی دفتر عموزاده خلیلی این قرار رو گذاشتیم که من برا چلچراغ بنویسم. هنوز تو شوک بودم.برگشتم بوشهر یه مطلب برا خلیج فارس نوشتم. دیگه شده بودم عضو تحریریه. شده بودم نویسندگان چلچراغ. باز نوشتم، تا اینکه دوسال گذشت. اما چلچراغ هر روز چراغ هاش داشت خاموش می شد. و اینور هم من خوردم به کنکور. دیگه چلچراغ نگرفتم. فقط وسط های سال بود که شنیدم به گروه از بچه ها از چلچراغ جدا شدن. دیگه چلچراغ شده بود یه مجله. دیگه اون حس اولیه نداشت. دیگه دلم نخواست اونجا بنویسم. اما گاهی وقت ها دلم هوای آن روز ها رو می کنه. روز هایی که تو اون شماره مطلب داشتم. روزهایی که دیگه تکرار نمی شن. هیچ وقت

Advertisements

Entry filed under: Uncategorized.

اینجا رو نخون، خواهش می کنم پدر می دونی امروز روز پاسدار بود

6 دیدگاه Add your own

  • 1. حیدر  |  ژوئیه 3, 2010 در 9:25 ق.ظ.

    منم اولین بار چلچراغ رو دست یکی از دوستام دیدم بعد یه متن مطلب بهم نشون داد گفت اینو یکی از بچهای ریزی نوشته . مجله رو ازش گرفتم تا نصف مطلب خوندم ولی ازم گرفتش و نزاشت بقیش رو بخونم . خودم رو به مغازه محسن رضایی رسوندم ولی چلچراغ تموم شده بود .
    هیچی دیگه، دست از پا دراز تر برگشتیم خونه و منتظر موندیم تا هفته ی بعد . هفته چلچراغ اومد ولی تو چیزی توش ننوشته بودی ولی همه یمطالبش رو خوندم . خیلی بهم انرژی میداد . و انگار آدم رو از توی جلدش میکشید بیرون . با شماره ی بعدی چلچراغ و خوندن مطلبی از نبی بهرامی دیگه به قول خودمون شدیم چلچراغی و چقدر خوب اون روزا و انرژی هایی که از هر طرف میبارید . یک سال بعد وقتی جشن شب چله ی چلچراغ رو دیدم چقدر دلم خواست اونجا می بودم .
    حالا چند سالی از اون روزا گذشته و فقط خاطرات اون روزا برام مونده که وقتی بهشون فکر می کنم لبخندی گوشه ی لبم جا خوش میکنه و هر روزی که از جلوی خیابان الوند رد میشم یاد اون روزا میوفتم چقدر دوست داشتم بچه های دفتر چلچراغ رو ببینم .
    یادش بخیر
    نه ؟

    پاسخ
  • 2. آتون  |  ژوئیه 3, 2010 در 11:33 ق.ظ.

    و با چه دنگ و فنگی چلچراغت رو قرض می دادی م بعد که عضو تحریریه شدی و مجبور بودم تعریفات رو بشنوم و مطلبت رو یکبار قبل از چاپ و یک بار وقتی در می اومد و حتما هم خودت باید می خوندی

    پاسخ
  • 3. لیلاوزینی  |  ژوئیه 3, 2010 در 5:29 ب.ظ.

    بی ربط است به این پستت سلام من..
    نگاهی گذرا نیز متوجه میکرد شرح فی ما وقع شباهت ها را…
    اما…
    وقتی اینها را میخوانم بیشتر دلم میگیرد…
    چرا دل ما بچه یتیم ها اینجوری بند زده شده که همیشه یک گوشه اش چکنه کند !

    پاسخ
  • 4. منیره  |  ژوئیه 16, 2010 در 10:26 ق.ظ.

    از همون شماره های اولش با دوستم شریکی میخوندیمش. از شماره 40 ش تصمیم گرفتم خودم هم جداگونه بخرمش. شماره 120 رسیده بود که کنکوری شده بودم و سعی کردم کنارش بذارم. هنوزم گاه گاهی وقتی تو دکه میبینمش حوسم میشه و میخرم. هرچند نیم ساعت بعدش پشیمون میشم …. دلم میگیره اون طوری که بود نمیبینمش

    پاسخ
  • 5. فاطمه  |  ژوئیه 29, 2010 در 10:53 ق.ظ.

    سلام
    با تك تك كلماتت همزاد پنداري كردم
    يادته عكسهايي كه تو مجله تيزهوشان ازت كنار گزارش يه دختر خوزستاني درباره بچه هاي جنوب چاپ شد و اون دختر تو جشن چله ي همون سال بات صحبت كرد و قول داد مجله رو برات بفرسته و البته بد قولي كرد
    من همون دخترم نبي جان
    چه دنياي كوچيكيه
    آره راست گفتي روزايي كه هيچ وقت تكرار نميشن
    مرسي از پست قشنگت

    پاسخ
  • 6. هانيه  |  ژوئیه 29, 2010 در 10:56 ق.ظ.

    سلام آقا نبي
    نوشته هاتون خيلي قشنگ بود
    خيلي تو وبلاگم سعي ميكردم مثلتون صريح و شفاف حرف بزنم ولي نوشته هاتون يه چيز ديگه ست
    ولي سعي كنيد زود به زود اپ كنيد
    دنبال ميكنيم

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed



    %d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: