عمو زنجیر باف

فوریه 8, 2010 at 9:09 ب.ظ. 19 دیدگاه

-عمو زنجیر باف
-بله
-زنجیر منو بافتی ؟
-بله
-پشت کوه انداختی؟
-بله
-بابا اومده؟
نه… بابا هنوز نیومده … نمی دانم ، شاید دیگه هیچ وقت نیاد…
این بازی رو هرگز دوست نداشتم…گوشه ای می نشستم و به سعید، محسن و حمیده خیره می شدم. اونا غرق در رویای کودکانه شان و من هم غرق در تجسم عموزنجیر باف،کوه ، بابا و زنجیر نبافته اش… اونا حلقه دستشون رو محکم تر می کردند و من هم دستم زیر چانه ام و به سر خوشی بچه گانه شان حسودیم می شد… اونا دست هم دیگه رو می فشردن اونقدر که دستاشون سرخ می شد و من هم به خنده های ساختگی مادرم که ما را از دور تماشا می کرد دل خوش می کردم… خنده هایی که هنوز ساختگین…
بعد بلند می خوندم
بله ، بابا اومده
چی چی آورده؟
یه سبد حسرت
-با صدای چی ؟
-با صدای توپ وخمپاره…

Advertisements

Entry filed under: بید مجنون.

ما فامیل خوبی داشتیم جنگ

19 دیدگاه Add your own

  • 1. میم  |  فوریه 8, 2010 در 10:05 ب.ظ.

    من یک صبح پاییز توی دبستان میرزای شیرازی یادم است، که تو تکیه داده بودی به ستون‌های روبروی کلاس دوم و غصه توی چهره‌ت بود، همان روزهایی که…
    به پدر فکر می‌کردی رفیق؟

    نمی‌دانم چرا این یادم آمد یک‌هو؛
    ولی هیچوقت بهت نگفته بودم رفیق، نه؟

    پاسخ
  • 2. sanaz  |  فوریه 9, 2010 در 7:17 ق.ظ.

    ba bacheha matalabo khundim gerye kardim va nemidunim chi begim age begim darket kardim ye dorughe vali ma ham fahmidimet aali hasti edame bede

    پاسخ
  • 3. sara  |  فوریه 9, 2010 در 2:51 ب.ظ.

    نمیدونم چرا وقتی نوشته هاتو می خونم تا به آخرش میرسم هیچی نمیتونم بگم.واقعا نمیدونم چرا.ولی دلم می خواد دوباره از اول بخونم.قلمت خیلی خوبه،خیلی.و من هر بار سعی میکنم احساست رو درک کنم.ولی تلاش من بی فایده است.چون این حس درک شدنی نیست.من نمی فهمم نبود پدر در بهترین سن یه آدم یعنی چی.شاید واسه همینه که گاهی وقتا امثال من قدرشون رو نمی دونیم.شاید هم نمی خوام بفهمم.چون می دونم که نبود یه عضو خانواده خیلی دردناکه….

    پاسخ
  • 4. نسیم  |  فوریه 9, 2010 در 9:37 ب.ظ.

    می دونم داداشی ! اما تو رو خدا بس کن
    اینقدر بابا رو غصه دار نکن … اون فقط کنارت نیست و می دونم این نبوذن چقدر آزارت می ده
    دیگه مرد شدی پسر … کاری کن خنده های مامان از ته دل باشه نه تصنعی … تو تنها کسی هستی که میتونی این کارو بکنی … پس دریغ نکن

    پاسخ
  • 5. حیدر  |  فوریه 10, 2010 در 2:02 ق.ظ.

    موتورمون رو وسط حیاط مدرسه پارک کردیم و کنارش وایساده بودیم . اون روز امتحان ریاضی داشتم . سام ( دوستم ) مثل فرفره داشت حرف میزد . اصلا به حرفای سام گوش نمی کردم . فقط حواسم به پسره عینکی بود که وسط حیاط آسفالت شده ی مدرسه آروم روی خط های زمین بسکتبال راه می رفت . سام صداش رو یه کمی بلند ترکرد . سرم رو به طرفش چرخوندم . داشت از بی خاصیت بودن درس ریاضی و نداشتن کاربرد توی زندگی روز مره حرف میزد . شروع کردیم در مورد یکی از طراحی های بزرگمهر که در مورد ریاضی بود و توی چلچراغ چاپ شده بود حرف می زدیم . سام گقت : » این طرح توی شماره ی ی ی ی … »
    پسر عینکیه :» 257 » ( احتمالا همین رو گفت )
    هر دومون سرمون رو به طرفش چرخوخوندیم . با خودم گفت حتما الان همون شماره توی دستشه . ولی دستاش توی جیبش بود . به سام گفتم میشناسیش ؟ گفت آره
    احتمالا نبی بهرامیه
    چه ذوقی کردم . آخه مطالبت رو توی چلچراغ خونده بودم .
    یادت میاد ؟
    واقعا خوب مینویسی . عالیه
    تعطیلی ها که به جم برمی گردم ، با ابراهیم گرامی میشینیم و عکسات رو میبینیم . ابراهیم همیشه میگه نبی ( البته ببخشید ما مرتکب بی ادبی میشیم و اسم کوچیکتون رو بیان میکنیم ) آدم بسیار خلاقیه . و من با نظرش به قول استاد به شدت موافقم .
    این پستت هم به رسم عادت دیرینه عالی بود .
    برات آرزوی موفقیت دارم

    پاسخ
  • 6. حیدر  |  فوریه 10, 2010 در 3:14 ب.ظ.

    امروز روز خیلی سردی بود . تنها از تئاتر شهر تا هفت تیر رو پیاده اومدم . حسابی خسته شده بودم . وقتی از غرفه ی کافی نت مترو کامنتت رو دیدم … نمی دونی چجوری خستگی از تنم بار بربست .
    ایشاا… عید توی جم هم دیگه رو میبینیم .
    مواظب خودتون باشید .

    پاسخ
  • 7. yalda  |  فوریه 10, 2010 در 6:35 ب.ظ.

    در كنج قفس پرنده بودن تا كي ؟

    با دست تهي برنده بودن تا كي ؟

    در گذراي روزگار با اين همه جور

    در پشت نقاب خنده بودن تا كي ؟

    هم پاي زمين و آسمان، صبح تا شب

    از بهر يه نان، دونده بودن تا كي ؟

    دست از سر پر خطاي من برداريد

    با اين همه سيب، بنده بودن تا كي ؟

    از اشك دلم رود كارون پر شد

    اي مرگ بيا ! كه زنده بودن تا كي ؟

    پاسخ
  • 8. جنوب  |  فوریه 11, 2010 در 10:29 ق.ظ.

    من نميدونستم….نميدونم چي بگم…
    همه ي وبلاگتو خوندم خيلي خوب مينويسي
    اميدوارم موفق باشي

    پاسخ
  • 9. salam  |  فوریه 13, 2010 در 7:06 ب.ظ.

    بهت افتخار میکنه
    میدونم
    هم اون و هم مادرت
    بنویس
    همیشه همین طور زیبا بنویس

    پاسخ
  • 10. مهزیار  |  فوریه 15, 2010 در 12:32 ب.ظ.

    سلام نبی جان
    عالی بود داداش
    نمیدونم چی بگم ولی خودت میدونی که برام عزیزی

    پاسخ
  • 11. sepidar  |  فوریه 17, 2010 در 10:08 ق.ظ.

    ye bazi nadashtana o naboodana bad joori ye gap gonde to zendegi mishan
    zendegi man pore az in gapha vali yekisho fekr nakonam beshe poresh kard
    mifahmam khob mifahmam chi migi

    پاسخ
  • 12. حسین میرزائی  |  فوریه 19, 2010 در 3:13 ق.ظ.

    غم هایت هم عاشقانه اند .خیلی دلم می خواد که قلمت بر زمین نگذاری ،یعنی همیطور بنویسی بنویسی و بنویسی ،مثل شلیک تفنگ که با هر گلوله تنی را از پای در می آورند تو با هر نوشته ای جانی را احیا می کنی .دیگران که می کشند نمی دانند که در اوردن دشمن از جهل هزار بار بهتر و موثرتر از کشتن اوست یا چون ناتوانند از حیات دادن ،می کشندخودت می دونی سلاح واقعی قلم است .سلاح اصلی و واقعی سلاحی است که با آن صلاح به وجود آرند. باور کن روح عباس از اینکه سلاح قلم در دست داری و هی نفوس مغفو ل را اصلاح می کنی و حیاط معنوی و معرفتی می دهی سرشار از شادی و شور و شعف مینوئی است .پس به خاطر شعف بخشیدن به عباس و عمو هم که شده کم نیاور تا آخرین نفس و آخرین قطره مرکب که قلمت در بدن دارد بجنگ ! مطمئن باش که عباس زیی شادان دارد که سلاح فرزندش قلم است و کسی جای خودش دارد که پاسدار شرف و انسانیت و معرفت و عشق خاطره های انسانی اش است.توفیق رفیق راهت. انشا الله و از من بشنو
    لحظه ها را هرگز به تاراج نده،با گمشده هایت مدارا کن،و در به روی هیچ روز نیامده ای نبند.شاید در شب قرار داشته باشی و تاریکی را حس نکنی.می خواهد بینا باشی تا تاریکی را ببینی.نابینا چون همیشه در تاریکی غرق است.تاریکی را حس نمی کند.خیلی ها نابینایند.

    پاسخ
  • 13. حسین میرزائی  |  فوریه 19, 2010 در 3:17 ق.ظ.

    نبی جان !کامنت را با عجله نوشتم اشکالاتی دارد ببخشید .اگر اصلاح کنی هم چه بهتر

    پاسخ
  • 14. ali nasri  |  فوریه 23, 2010 در 10:38 ق.ظ.

    سلام نبي من مطالب رو ميخونم ولي اصلا نميتونم چيزي بنويسم از صميم قلب دوست دارم همين.

    پاسخ
  • 15. adel  |  فوریه 27, 2010 در 10:50 ق.ظ.

    سلام … دلمون برات تنگ بود … رفيق

    پاسخ
  • 16. یه دانشجوی بسیجی  |  مارس 2, 2010 در 7:05 ق.ظ.

    ای شهید ای انکه بر کرانه ی ابدی و ازلی وجود برنشسته ای دستی برآر و ما گوشه نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش. شهید اوینی. من هیچ وقت نمیتونم دینی را که به شهدا و خانواده شان را دارم جبران کنم.ولی اقا نبی من وتو باید پاسدار خون شان باشیم.اونا بخاطز اسلام وانقلاب جنگیدند بخاطر حسین (ع) عقل سرخ …راستی میدونی این یتیمی خیلی قشنگه بهت تبریک میگم.توی اشک های یتیمیت ما را هم دعا کن.مخلص شهدا.همکلاسی التماس دعا

    پاسخ
  • 17. اسير  |  مارس 10, 2010 در 9:12 ق.ظ.

    واقعا خوش به حالتان اين سعادتها نصيب هر كسي نميشه قدر خودت رو بدون عزيزم /شما كه عكاسي از اون عكس هاي قشنگت كه از طبيعت ميگيري بذار تو وبلاگت ممنون

    پاسخ
  • 18. اميرحسين  |  آوریل 21, 2010 در 5:10 ب.ظ.

    زبونم بند اومده نميتونم چيزي بگم

    پاسخ
  • 19. امیرحسین  |  مه 21, 2010 در 12:50 ب.ظ.

    نبی جون شب جمعه رفته بودن گلستان شهدا (اصفهان) اصلا همین جور که میخواستم وارد شم یاد تو افتادم دلم گرفت اما بعدش یکم فکر کردم پیش خودم گفتم خوشبحالت بعدش رفتم یه جا بود هر کی هر چی دلش میخواست مینوشت به شهدا رفتم اسم پدرت رو نوشتم و بعدم جات خالی یه زیارتیو بعدم رفتم خونه

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed



    %d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: