نگفتي ما چه كنيم ؟

دسامبر 18, 2009 at 5:55 ب.ظ. 24 دیدگاه

باز وسوسه شدم و رفتم نامه هات رو خوندم. همون ها كه برا مامان نوشته بودي.از فاو نوشتي بود يا شايد هم فكه چه فرقي مي كنه حالا. پدر حرصم گرفت. لجم گرفت وسط اون همه خمپاره و گلوله نوشته بودی » جان عباس قسمت می دم که وقتی داری چيزي  می شوری دستکش  بپوشی » تمام موضوع نامه ات همین بود. بقیه اش هم سلام علیک و تعارف بود.
اين يعني که اینجا هیچ خبري نیست جز دلنگراني دستات؟ اين يعني چي؟ درك نمي كنم.
پدر من! نگفتی فردا روز مادر با این همه عاشقانه نا تمام چه کند؟ نگفتی ما می مانیم و کاغذهای کاهی یادگار از تو؟ ما می مانیم و دست خط لرزانت ؟

Advertisements

Entry filed under: بید مجنون.

پدرم پاسدار بود… ما فامیل خوبی داشتیم

24 دیدگاه Add your own

  • 1. حلیه  |  دسامبر 18, 2009 در 11:08 ب.ظ.

    لایک مبسوط

    پاسخ
  • 2. nytreporter  |  دسامبر 19, 2009 در 1:37 ب.ظ.

    حس خاصی داشت این پست، نبی!… دوست داشتم:)

    پاسخ
    • 3. عقل سرخ - وبلاگ نبی بهرامی  |  دسامبر 19, 2009 در 1:50 ب.ظ.

      ممنون نفیسه. لطف داری رفیق

      پاسخ
  • 4. مهزیار  |  دسامبر 19, 2009 در 6:11 ب.ظ.

    لایییییییک
    ما می مانیم و خاطرات بی پایانت

    پاسخ
  • 5. حبیبه  |  دسامبر 19, 2009 در 9:15 ب.ظ.

    «دلم گرفته برایت » حدیث ساده ی عشــق است
    سلـیس و ســاده بگویم ؛ دلـــم گرفتــه برایت…

    پاسخ
  • 6. parsine  |  دسامبر 19, 2009 در 10:12 ب.ظ.

    مطلب شما در سایت پارسینه منتشر شد

    پاسخ
  • 7. یلدا  |  دسامبر 21, 2009 در 8:31 ق.ظ.

    سلام خیلی متن خوبی بود واقعا دگرگونم کرد

    پاسخ
  • 8. ink  |  دسامبر 21, 2009 در 12:00 ب.ظ.

    سلام
    پستت رو خوندم
    ولی نمی دونم چرا چشمام فوکوس نمیکنه ، همش فلو میبینم .

    پاسخ
  • 9. حسین پروند  |  دسامبر 22, 2009 در 1:09 ق.ظ.

    نمی دانم چه شوری دارد بازی کاغذهای سفید
    ولی گاهی نوشته ها حس مبهم انسانند در فراسویی دیگر
    گفتم ای کاش …

    پاسخ
  • 10. شمس  |  دسامبر 22, 2009 در 4:01 ب.ظ.

    فاجهعه ای ناگزیر می رسد و ان هنگامی است که عشق با معشوق مغایر می افتد و از این دو یکی را باید قربانی کرد…
    خوندم ، لذت بردم ، بنویس ، بخونیم و باز هم لذت ببریم…

    پاسخ
  • 11. الناز نظیری  |  دسامبر 30, 2009 در 11:29 ق.ظ.

    i just can say that was fantastic!!

    پاسخ
  • 12. سارا  |  دسامبر 31, 2009 در 10:13 ق.ظ.

    تو که مارو داغون کردی با این نوشته هات 😦

    پاسخ
  • 13. spiral mind  |  دسامبر 31, 2009 در 2:06 ب.ظ.

    به طور کاملاً اتفاقی وبلاگت رو پیدا کردم . قدیما خواننده مجنونت بودم تو بلاگفا . هیچ وقت برات نظر نذاشته بودم . خوشحالم پیدات کردم .خیلی

    پاسخ
  • 14. کاتب ِ دوره گرد  |  دسامبر 31, 2009 در 9:48 ب.ظ.

    گاهی شاید هیچ چیز سخت تر از یک دنیا خاطره نیست برای آدم..خاطره هایی از لحظاتی که روزی روزگاری در آنها زیست کرده است .
    این جور مواقع یاد آوری شان ، شاید مثل بغضی باشد که راه بودنت را سد کند…کشنده می شود گاهی یاد اوریشان بس که «دل » تنگی رسوب میکند بر بودن ِ آدم…

    کاش انها که می روند بدانند…بدانند….بدانند…

    ولی خوب پدرتان ره ِ «ابراهیم » بر گزید…اسماعیل ِ خویش قربانی کرد…

    اشکمان را در اورد نوشته تان..
    یا حق
    (ممکنه کامنتم چند بار اومده باشه اینترنتم قاطی کرده)

    پاسخ
  • 15. سوره  |  ژانویه 1, 2010 در 8:24 ق.ظ.

    خوب شد كه رفتي
    ناراحت نيستم كه رفتي
    ولي كاش رفقاي ديروزت در حق راهي كه رفتي
    اينگونه سالوسگي نميكردند

    پاسخ
  • 16. حسین پروند  |  ژانویه 1, 2010 در 11:00 ق.ظ.

    درود
    ……………….

    نبی جون توی فتو بلاگت همون چیزی که دنبالش بودی یعنی همون نظر ناپدید شده رو ثبت کردم

    عکسهات هم مثل همیشه دیدنی بود

    بدرود

    پاسخ
  • 17. مهدی صدری  |  ژانویه 2, 2010 در 8:37 ق.ظ.

    بسی محزون شدم ! عشق چیز غریبی است.

    پاسخ
  • 18. كيقباد  |  ژانویه 2, 2010 در 9:55 ق.ظ.

    سلام . تازه واردم . چقدر اين عكس آشناست . كلي از اين عكسها داريم . حياط . حياط خانه . باغچه ! نه باغچه ي هزار يا دو هزارمتري .
    باغچه اي توو همون حياط مثلا صد متري . يك يا دو و بعضي خانه ها سه رديف باغچه با عرض يك تا يك و نيم متر و طول ده يا دوازده متر .
    بستگي به بزرگي و كوچكي ي حياط داشت .
    و در هر باغچه سه تا چهار تا درخت . اينجا بيشتر مركبات بود توو خونه ها . نارنج و اين اواخر پرتغال و نارنگي . اما نارنج حتما .
    شايد اشتباه كنم اما حياط توو عكس عين حياط ماست . يعني بود .
    با همين درختان مركبات پر از بهار .
    و عكسهايي كه ما هم گرفته ايم . كنار باغچه . كنار درختها ..
    همان سالها . دهه ي شصت . سالهاي جنگ . سالهاي شما . سالهاي شهدا . آوردن شهدا . تشييع پيكر شهدا .حجله ي شهدا . عكس شهدا .سالهاي پدر شما و …
    احتمالا پدر شهيدت همسن من بوده است يا فقط چند سالي بزرگتر . دهه ي چهلي بوده است احيانا .
    اما بزرگ بوده است . بزرگ است . بزرگ خواهد بود .
    و هنوز چه ها كه نميكند با ما اين عكسها …

    پاسخ
  • 19. مهدی بکران  |  ژانویه 3, 2010 در 2:47 ق.ظ.

    سلام تنها این دلنوشته ها مرا سبک میکند و بال هایم را میگشاید .سالم باشی و سبز

    پاسخ
  • 20. نجوا  |  ژانویه 4, 2010 در 12:50 ب.ظ.

    می خوانم و بغض میشوم…
    شیشه دلم نازک شده این روزها و این چیزها تلنگرهای سنگینی ست برایش…

    پاسخ
  • 21. (مح) پاکروان  |  ژانویه 14, 2010 در 2:52 ب.ظ.

    درود………………….
    خواندم…. بسیار زیبا و احساس بر انگیز………
    پرواز را به خاطر بسپار……………….
    بدرود……………

    پاسخ
  • 22. sanaz  |  فوریه 8, 2010 در 8:15 ب.ظ.

    hese ajibi ba khundash be adam dast mide engar adamo jadu mikone bazam alie

    پاسخ
  • 23. جنوب  |  فوریه 11, 2010 در 10:35 ق.ظ.

    واقعا عالي بود
    مثل همه ي متننات …
    بازم برامون بگو..

    پاسخ
  • 24. حسین میدری  |  آوریل 15, 2010 در 6:50 ب.ظ.

    درود،
    امواج خلیج توفانی؛ از آنسوی جزیره های گمشده، هفت دوبیتی عاشقانه به
    «یک ساحل پر از شعر» باز آورده اند..
    و اکنون اینهمه کرانه ی جنوبی، آمدن شما را چشم براه خواهند ماند..

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed



    %d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: