برای محبوبه حقیقی

دسامبر 9, 2009 at 7:30 ق.ظ. 5 دیدگاه

از روزی که خبر دستگیری‌ات شنیدم خیلی نوشتم و خط زدم  نوشتم و خط زدم اما نشد. نه اینکه نوشتن برای تو دینی باشه و بخواهم با  چند سطر از زیر بارش شانه خالی کنم. اصلا مساله این نیست که بخواهم از سر وظیفه باشد که  بگویم حالا که تو برای پدر شهید من و امثال آن نوشتی، پس من هم باید برای تو بنویسم. نه باور کن مساله این نیست. اگر بخواهم خلاصه بگویم اینه که محبوبه تو این همه سال به خاطر عقیده ات نوشتی و من هم به خاطر ایمان به زلالی و شرافتت این چند خط می نویسم.

یادش بخیر، چهار سال از آن تیتر کذایی می گذرد. «دلم برای اروند تنگ می شود».  سفره نامه ات به جبهه جنوب که من و مادرم را سحر و جادو کرد. خواندیم و کیف کردیم. خواندیم و احساس غرور کردیم. خواندیم و آرام اشک ریختیم. آخرش هم مادرم گفت :» خدا رو شکر هنوز هستند کسایی که به فکر ماها باشند». آن یادداشت تاثیرش را گذاشت. من را اهلی کرد. دیگر به این زندگی  افتخار می کردم و داستانش رو همچون کمبودی از همه پنهان نکردم. و این چیز کمی نبود. حداقل برای من، حداقل برای او…

همان روز نشستم و جوابیه ای برایت نوشتم. اما هرگز فکر نمی کردم بین این همه ایمل و نامه به چشمت بیاید .اما مدت ها بعدش گفتی بهترین بازخوردی بود که در این همه سال داشتی. همانطورن که نوشته ی تو، بهترین یادداشت جنگ بود و مدت هاست قاب گرفته، مهیمان دیوار اتاقم است.

امسال شب قدر میان الغوث الغوث و چرخش تسبیح، طبق عادت هر سال شمارت را گرفتم. خاموش بود. نشد که اسم رمز را بگویم. اسم رمز که یادت هست؟ همان که می گفتم :» یک شماره پر هفت کی می تونه باشه». عدد هفت را دوست داشتی و خط ما هم پر بود از عدد هفت. و حالا خیلی وقت است اسم رمز نگفته ام. خیلی وقت است که حتی شماره ات را هم نگرفته ام. خیلی وقت است از تو بی خبرم.

یادت که هست!  قرار بود اولین سال دانشجو شدنم، عید من و تو به اتفاق مادرم، مهمان جبهه جنوب باشیم. طلائیه، فکه، دهلاویه، و آخرش هم جزیره مجنون، سر قولت که هستی دختر؟ چقدر خوب که با تو همسفریم. با دیکشنری دفاع مقدس. با کسی به قول خودش، هفت پشتش به جنگ ربط ندارد. اما دغدغه اش آن آدم های جنگ است، آن زنان بی همسر و فرزندان بدون پدر. و تعجب من هم از همین است که چقدر این درد را عمیق حس کردی، نوشته هایت داد می زد که با پوست و خونت عجین شده است و شعار نیست.

بعدا نوشت: این مطلب رو هفته قبل نوشتم. دست رسی به نت نداشتم. حالا که اومدم این خبر خوش میخکوبم کرد. خدایا شکرت. شکر

Advertisements

Entry filed under: Uncategorized.

دیار من پدرم پاسدار بود…

5 دیدگاه Add your own

  • 1. حسین پروند  |  دسامبر 10, 2009 در 5:52 ق.ظ.

    درود
    ……………………………………
    چقدر تو گلی پسر
    من که نمیی دونم چی به چی بوده و چی به چی نبوده ولی همین چند خط رو که خوندم حسی عجیب همه ی بدنم فرا گرفت . نمی دونم انگاری میخ و خار تو بدن آدمی داره راست میشه . امیدوارم همیشه موفق باشی

    راستی برات یه فال زدم که این شد

    » صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
    دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
    زان بیشتر که عالم فانی شود خراب
    ما را ز جام باده ی گلگون خراب کن
    خورشید ز مشرق ساغر طلوع کرد
    گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن
    روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کنند
    زنهار کاسه ی سر ما پر شراب کن …

    بدرود

    پاسخ
  • 2. nytreporter  |  دسامبر 12, 2009 در 5:53 ب.ظ.

    نوشته‌ی تاثیرگذار و خوبی بود. خوشحالم که حالا محبوبه‌ی عزیز خودش می‌تواند این نوشته را بخواند. امیدوارم همیشه آزاد و رها باشد و ما هم بتوانیم نوشته‌های خوبش را باز هم مثل قبل، اینجا و آنجا بخوانیم:)

    پاسخ
  • 3. خ.الف.نون  |  دسامبر 12, 2009 در 5:56 ب.ظ.

    نوشته‌ی تاثیرگذار و خوبی بود. خیلی خوشحالم که حالا محبوبه‌ی عزیز، خودش می‌تواند این نوشته را بخواند. امیدوارم همیشه آزاد و رها باشد و ما هم بتوانیم نوشته‌های خوبش را باز هم مثل قبل، اینجا و آنجا بخوانیم:)

    پاسخ
  • 4. من  |  مه 25, 2010 در 5:02 ب.ظ.

    بیسواد جان:
    آقای مثلن روزنامه نگار،الغوث رو این مدلی مینویسن که تو نوشتی؟

    الکی چلچراغیا گندت کردنا!!!!!

    پاسخ
    • 5. ....man...  |  ژانویه 16, 2011 در 1:53 ب.ظ.

      hiiiiiiiis

      پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed



    %d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: