سلام رفیق

اکتبر 24, 2009 at 12:00 ب.ظ. 13 دیدگاه

بی تاب مشرفم رفیق. بی تاب چشمک ستاره های آسمان روستا و شمارششان از سر رد گم کنی دلتگی ها. بی تاب صدای نامفهوم مردم دیارمان از بالای  تپه  مشرف.  بی تاب کلاه دست بافت و ریش زمخت رفیق.

رفیق! روزها بی رحمانه و بی تفاوت می گذرند. روزها غریب و بی توقف می گذرند. رفیق دلم گاهی هوای صبح های سرد دبستان میرزای شیرازی می کند. روز های آن کلاس تنگ و با میزهای رنگ و رو رفته اهدایی پالایشگاه ولی عصر به زود در آن کلاس چپانده بودند. رفیق بد رقم دلتگ آن روز هایم.

اینجا طولانی ترین خاطره مشترکی که با دوستانم دارم عمر یک ماهه هم ندارد. رفیق اینان نمی دانند صبح های زیارت و پابوسی یک روزه امام زاده حبیب الله چه حس غریبی دارد. اینان مزه گرده عیدی را نمی دانند. اینان نمی دادن «کمه» و «پاچرم» چه آب زلالی دارد. حتی نمی فهمند نوحه «ابوالفضل نخور آب زاده زهرا تشنه لب» چقدر جونن آور است. دست کم برای من و تو.

رفیق از تو چه پنهان حاضرم تمام عظمت این دانشگاه را با یک صبح حیاط محقر دبستان میرزای شیرازی عوض کنم. دلم برای آقای موذنی، حاجیانی، فلک ناز زیارتی،جعفر زیارتی، و اقای طاهر تنگ شده. حتی برای دود بخاری بد سوز کلاس. میز معلم که هر صبح  از لیمو و خارک و لیموشرین و گل باغی بچه ها پر  می شد.

رفیق ! اینجا کویر است و کوه ندارد.  دلم نخلستان می خواد. رفیق اینجا دیگر برای غروب های پنجشنبه لحظه شماری نمی کنم. اینجا کسی نیست تا کنار سنگ مرمر دو متری اش غصه هایم را چال کنم ، گریه کنم ، درد دل کنم و سبک و رها به روزمرگی هایم بازگردم. رفیق اینجا گاهی له له می زنم برای تماشای رقص دسته جمعی پرچم های،سیز سفید و قرمز برافراشته بر مزارها. رفیق اینجا از همان سهم اندک هم محرومم. رفیق اینجا خوب است اما هیچ کجای دنیا محله کودکی نمی شود.

Advertisements

Entry filed under: Uncategorized.

وقتی مسنجرت لاگین نمی شه… دیار من

13 دیدگاه Add your own

  • 1. میم  |  اکتبر 24, 2009 در 12:38 ب.ظ.

    طاقت بیار رفیق، دنیا تو مشت ماست
    طاقت بیار رفیق،خورشید پشت ماست
    طاقت بیار رفیق، ما هر دو بی‌کسیم
    طاقت بیاررفیق، داریم می‌رسیم

    پاسخ
  • 2. میم  |  اکتبر 24, 2009 در 12:50 ب.ظ.

    بله، بله، بله…
    رفیق نمی‌دانم این: (http://rooznevesht67.blogfa.com/post-134.aspx) را خوانده‌ای یا نه.. من هم مثل تو دلتنگ بودم و هستم. زمانی قبل از کوچ‌ات به کویر.
    رفیق، دلتنگ کودکی‌مان بودن همیشه هست، این‌ها هم برای تسکین به نوشتن می‌آیند. به قول زنده یاد حسین پناهی فقط با «رویا» می‌شه برگشت به کودکی. نوشتن ازش هم لذتی کم از خودش نیست. پس بنویس…

    پاسخ
  • 3. حسین پروند  |  اکتبر 27, 2009 در 8:13 ق.ظ.

    درود
    …..

    پاسخ
    • 4. حسین پروند  |  نوامبر 20, 2009 در 6:49 ب.ظ.

      درود
      …………………………………………
      ای یاد دور دست که دل می بری هنوز
      چون آتش نهفته به خاکستری هنوز
      هر چند خط کشیده به آیینه ات زمان
      در چشمم از تمامی خوبان سری هنوز
      سودای دلنشین نخستین و آخرین !
      عمرم گذشته است و توام در سری هنوز
      ای چلچراغ کهنه که ز ان سوی سالها
      از هر چراغ تازه فروزانتری هنوز
      بالین و بسترم همه از گل بیا کنی
      شب بر حریم خوابم اگر بگذری هنوز
      ای نازنین درخت نخستین گناه من !
      از میوه های وسوسه بار آوری هنوز
      آن سیب های راه به پرهیز بسته را
      در سایه سار زلف تو می پروری هنوز
      و ان سفره ی شبانه ی نان و شراب را
      بر میز های خواب تو می گستری هنوز
      با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم
      آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز
      ……………………………………………..

      پاسخ
  • 5. حسین پروند  |  اکتبر 27, 2009 در 8:37 ق.ظ.

    درود
    ……….
    چه در خواب و چه بیداری من از یادت نمی کاهم
    تو را هر لحظه چون احساس نیما چشم در راهم
    …….
    خسته نباشی حالا دیگه میتونم بگم «دانشجو »
    اینجا هنوز هم بوی تابستان بوی خرما و گرما میدهد
    گاهی دلم خوش بود به اینکه روستاییم به آینکه مردمانش احساس دارند و در ضمیر آنها رود پاکی جریان دارد و از دریای معرفت لبریزند.
    به اینکه شبها با شکم گرسنه می خوابند تا همسایه سیر بخوابد به اینکه آسمانشان صاف و به دور از لکه های سیاه باشد .
    دلم خوش بود به دوستان ساده و بی آلایشم به رفتن سر کلاس و دیدن نقاشی های نبی و خنده ی ابراهیم و درد مرتضی و بیست گرفتن های روح الله و آفرین گفتن مجتبی و کتک خوردن یونس و انار آوردن رضا و فرار کردن مهدی و مشق ننوشتن عباس و فوتبال سعید و ادعای قاسم و کاردستی آوردن حمید و عینک سید مجتبی و مرغ فروختن صادق و همهمه های دیگر بچه ها ….
    اما حالا . حالا در این عصر اهن و ادم باز هم دلخوش این خاطره ها باشم ..
    میان این همه آهن میان این همه دود
    چگونه میتوان ایینه محبت بود ؟
    از زمان ان روزها سالها گذشت …

    … فقط برایت می توانم دستهایم را جفت کنم و بگویم
    یا رب آن یار سفر کرده که صد قافله ی دل همره اوست
    هر کجا هست خدایا به سلامت نگه اش دار
    ………
    اگه وقتی شد و مجال کردی به وب ما هم بیا
    http://hpartanha.blogfa.com/
    برایت بهترینها را آرزومندم برای تو که بهترینی و پاک چون آب
    در پناه حق
    بدرود

    پاسخ
    • 6. حسین پروند  |  نوامبر 20, 2009 در 6:51 ب.ظ.

      چه در خواب و چه بیداری من از یادت نمی کاهم
      تو را هر لحظه چون احساس نیما چشم در راهم
      …….
      خسته نباشی حالا دیگه میتونم بگم “دانشجو ”
      اینجا هنوز هم بوی تابستان بوی خرما و گرما میدهد
      گاهی دلم خوش بود به اینکه روستاییم به آینکه مردمانش احساس دارند و در ضمیر آنها رود پاکی جریان دارد و از دریای معرفت لبریزند.
      به اینکه شبها با شکم گرسنه می خوابند تا همسایه سیر بخوابد به اینکه آسمانشان صاف و به دور از لکه های سیاه باشد .
      دلم خوش بود به دوستان ساده و بی آلایشم به رفتن سر کلاس و دیدن نقاشی های نبی و خنده ی ابراهیم و درد مرتضی و بیست گرفتن های روح الله و آفرین گفتن مجتبی و کتک خوردن یونس و انار آوردن رضا و فرار کردن مهدی و مشق ننوشتن عباس و فوتبال سعید و ادعای قاسم و کاردستی آوردن حمید و عینک سید مجتبی و مرغ فروختن صادق و همهمه های دیگر بچه ها ….
      اما حالا . حالا در این عصر اهن و ادم باز هم دلخوش این خاطره ها باشم ..
      میان این همه آهن میان این همه دود
      چگونه میتوان ایینه محبت بود ؟
      از زمان ان روزها سالها گذشت …

      … فقط برایت می توانم دستهایم را جفت کنم و بگویم
      یا رب آن یار سفر کرده که صد قافله ی دل همره اوست
      هر کجا هست خدایا به سلامت نگه اش دار
      ………
      اگه وقتی شد و مجال کردی به وب ما هم بیا
      http://hpartanha.blogfa.com/
      برایت بهترینها را آرزومندم برای تو که بهترینی و پاک چون آب
      در پناه حق
      بدرود

      پاسخ
  • 7. هدایتی  |  اکتبر 27, 2009 در 11:56 ق.ظ.

    من رو یاد خونه انداختی

    اینجا پایتخته

    ولی هیچ جا آبگرمک نمیشه

    پاسخ
  • 8. حسین پروند  |  اکتبر 28, 2009 در 12:08 ب.ظ.

    درود
    …… می دونی اینجا سخته .. می دونی دارم از چی گلایه می کنم
    . می دونی دارم از چی می نویسم و می دونی دلخوش هیچی یا هیچکس ….
    ……………………………….بگذریم منتظرتم بیا
    دیر نکنی یه وقتی نگرانت میشم . راستی بیا تو وبلاگم . من از ایمیل خوشم نمی یاد
    بدرود
    http://hpartanha.blogfa.com/

    پاسخ
  • 9. حسین پروند  |  اکتبر 29, 2009 در 4:59 ب.ظ.

    درود
    ………………….
    وبست بقچه ی خود را که بار چندم بود
    مسافری که بلیطش دو کاسه گندم بود
    …………………………………………
    منتظرتم …………………
    بدرود

    پاسخ
  • 10. حسين پروند  |  نوامبر 1, 2009 در 4:01 ب.ظ.

    درود
    منتظرتم

    بدرود
    http://hpartanha.blogfa.com/

    پاسخ
  • 11. mogtabaparsa30  |  نوامبر 2, 2009 در 7:36 ب.ظ.

    سلام آقا نبی خوبی خوش میگذره سلامتی؟یزد خوش میگذره ؟

    پاسخ
  • 12. حمید.ش  |  نوامبر 6, 2009 در 3:29 ب.ظ.

    سلام رفیق شفیق قدیمی
    احوالات به کام باشد تعالی….. دانشگاه هم خوب است بهترازسرماخوردگی وسط پاییز که هست…..

    قرار بود یه قالبی هم واسه این بنده ی ناچیز خداوند مهیا نمایی …
    شاداب باش و مانا

    پاسخ
  • 13. نحل  |  نوامبر 13, 2009 در 11:55 ق.ظ.

    دلم نخلستان می خواد. رفیق اینجا دیگر برای غروب های پنجشنبه لحظه شماری نمی کنم. اینجا کسی نیست تا کنار سنگ مرمر دو متری اش غصه هایم را چال کنم ، گریه کنم ، درد دل کنم و سبک و رها به روزمرگی هایم بازگردم.

    :(:(:(:(:(:(:(:(:(

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed



    %d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: