گم گشته بیشه‌های مجنون

اوت 5, 2009 at 9:21 ق.ظ. 11 دیدگاه

2ahwj1d

گاهی دلم مجنون می خواهد. مجنون با آن بیشه زار های بیکران و مرداب های پر از زجه. مجنون با آن وجب به وجب پر از جنازه و کشته. مجنون با آن همه غربتش… اما چه کنم که نامش با همه دلربایی برایم چیزی جز عذاب نیست. نامش زیباست ، مجنون یعنی دیوانگی یعنی دلدادگی. مجنون یعنی گذشتن از داشته ها و خواسته ها. اصلا یک دنیا حرف پشت نامش گرفتار است. شاید هم یک دنیا دل.کسی چه می داند؟

با همه اینها هر بار نامش پریشانم می کند و بغضی عجیب بر خنده هایم چمبره می زند. آهای مجنون ! شرمت باد اگر دیده های آن روزگاران را بازگو نکنی… مجنون با توام. بگو 4 تیر 67 چه گذشت. بگو تا من هم بدانم آن روز ،پدرم آخرین زمزمه هایش چه بود. دوستی میان هق هقش می گفت:»عراق ها جزیره رو گرفته بودن،پدرت زخمی بود. .نمی تونست حرکت کنه. جا مونده بود. من هم می خواستم کمکش کنم اما نشد.اون هم تقاضای کمک نکرد…فقط فریاد می زد و اسم تو رو می گفت… نبی نبی نبی» لعنطی بگو آخرین جمله چه بود.بگو وقتی صورتش بر خاک گرمت نشست ، چه می گفت. چه می خواند. چه می خواست

روزی که آمد مجنون یک پاکت همراهش بود.  یه پاکت با 36 عکس تا نخورده. دوستی می گفت: «هرشب زیر نور فانوس می نشت،یکی یکی عکاس رو نگاه می کرد… .بعد می گفت:عکس پسرمه، می خوام یه فوتبالیست ازش بسازم. شب قبل هم همین رو گفته بود..پریر شب هم همین طور ..خودش هم می دونست.از خنده هاش معلوم بود» مجنون کو پدرم؟ کو خندهایش؟ کو خنده هایم ؟ کو عکس هایش؟ زیر کدامین سنگ. بین کدام بیشه. پشت کدام پستو جا ماند؟ 7 سال بعد که برگشت، من نبودم. یعنی نخواستند که باشم. چند استخوان سرد که دیدن نداشت. اما شنیدم به جز یک پلاک چیز دیگری همراهش نبود. الان هم نه او هست، نه عکس ها و نه من فوتبالیست . لباس های فوتبالی اش هم خیلی وقت است بوی نفتالین می دهند. اصلا می دانی؟! از فوتبال متنفر شدم، حتی بدون اون نگاه هم نکردم، یعنی نتوانستم نگاه کنم.

مجنون تمام سهم من از پدر دو وجب مرمر سپید و سیمان های داغ اطرافش است . مجنون تمام سهم من رقص دسته جمعی پرچم های افراشته بر مزار هاست. سبز، قرمز و سفیدی که در آن غروب به سرخی می زند. مجنون سرخ سرخم  با سپید هماهنگم کن

Advertisements

Entry filed under: Uncategorized.

مهمانی شهرو چشم انداز امام هشتم

11 دیدگاه Add your own

  • 1. هدایتی  |  اوت 6, 2009 در 5:13 ق.ظ.

    بر پیشانیم چروک انداخت

    پاسخ
  • 2. رهاورد  |  اوت 7, 2009 در 11:14 ب.ظ.

    از روي عادت بازم روي وبلاگ قديميت كليك كردم و عادت كرده بودم كه صفحه ي سفيد ببينم، اما اين دفعه… ظهورت مبارك نبي. واقعا خوشحال شدم كه دوباره اومدي

    پاسخ
  • 3. رهاورد  |  اوت 7, 2009 در 11:20 ب.ظ.

    باز ما رو بردي تو هواي مجنون… روح پدر مجنونت شاد

    پاسخ
  • 4. آخرین پدرخوانده  |  اوت 9, 2009 در 8:52 ب.ظ.

    یاد همه کسانی که برای این خاک پر پر شدند عزیز و ماندگار.

    پاسخ
  • 5. حمید.ش  |  اوت 14, 2009 در 9:14 ق.ظ.

    السلام و علیک یا ایها النبی الگرامی
    وخداوند شما را روزی درقعر بهشت به میهمانی دعوت خواهد کرد مطمئن باش پرسم

    پاسخ
  • 6. حمید.ش  |  اوت 14, 2009 در 9:21 ق.ظ.

    پسرم بود این آخری

    پاسخ
  • 7. sahar  |  اوت 18, 2009 در 12:30 ب.ظ.

    nabi… harvaght esme shahid miyad man yade tu va pedaret miyoftam… eshgho hasrate too

    پاسخ
  • 8. علی  |  اکتبر 17, 2009 در 7:08 ق.ظ.

    خدایش بیامرزاد . و خدای مرحومه سید شهربانو

    پاسخ
  • 9. amir  |  اکتبر 18, 2009 در 1:51 ب.ظ.

    این اقا کی هست؟

    پاسخ
    • 10. عقل سرخ - وبلاگ نبی بهرامی  |  دسامبر 16, 2009 در 1:26 ب.ظ.

      ایشون پدرم هستن

      پاسخ
  • 11. سارا  |  دسامبر 31, 2009 در 10:07 ق.ظ.

    روحش شاد.یادش گرامی.جای خالیه بعضی ها هیچ وقت پر نمیشه با اینکه مطمئنی جاش خوبه.دلم گرفت …

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed



    %d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: