مهمانی شهرو

اوت 2, 2009 at 5:37 ب.ظ. 2 دیدگاه

oqfyo7

هوا به شدت گرم است . درجه کولر را روی آخرین شماره گذاشته ام و پایم هم به پدال گاز چسپانده‌ام تا هرچه سریعتر از این مهلکه نجات پیدا کنم. صبح دیر راه افتاده ام  و درست وسط گرما به جاده ساحلی رسیده ام. بوشهری ها می داننند این جاده،  صلات ظهر مرداد تکه ای  از جهنم است که رو زمین افتاده است. از روستایی عبور می کنم و پیر مردی کنار جاده نشسته و بزهای لاغرش فقط پوزه بر زمین خشک و بی علف میکشند. گاز را کم  می کنم و نمی دانم چرا در این گرما می ایستم. پیر مرد آنقدر صمیمی است که نمی توانم دعوتش را رد کنم. از لباس ها و نگاه خسته اش می توان حدس زد خانه اش چطور است. دو خانه کاه گلی و حیاطی پر از بز. زندگی ساده و روستایی. می دانم کشورمان پراست از این مدل آدم ها .

می دانم غلام و شهرو (شربانو) تنها کسانی نیستدن که از این زندگی رنج می برند. اما این ها نمی تواند مانع از حسم نسبت به آنها شود. شهرو بر خلاف غلام از زندگی شکایت داشت. اعتراض داشت که اگه در «دیّر» زندگی می کردند الان زندگی بهتری داشتند. در آنجا مجبور نیستند هر روز این همه راه برای آوردن آب از آب‌انبار طی کنند. خانه را غلام سالها پیش با دستان خود و به کمک همسایه ها ساخته است .

عکس قاب گرفته و دست به سینه ای به نشانه احترام به امام هشتم روی دیوار سیاه و دود گرفته در میان عکس تیم ملی 1998  خود نمایی می کند.به عکس نگاهی می اندازم. خانه و اساسش بوی کهنگی می دهند . درست مثل ساکنانش که مدت هاست در آنجا مانده اند. آنها تمام مسافرتی که رفته اند در یک سفر مشهد خلاصه شده است.آنهم 30 سال قبل .غلام دیگر به فکر رفتن به مشهد نیست.  مطمئنن این  از سر قناعتش است و نداری .می گوید :»دیگه نه پول دارم برم و نه می تونم برم .همون یک بار هم که رفته ام خدا رو شکر «.

نمی دانم شاید از این قناعت حرص تان بگیرد و به سیاه بازی متهمش کنید.اما نگاه و صمیمتش داد می زند که حرف هایش از ته دلش است. و در دعا هایش چیزی برای خود از خدا نمی خواهد. و همه را دعا می کند به جز جسم نحیف خودش.

از شهر های ایران از او می پرسم. از شهرهایی که همه مان رفته ایم یا حداقل اسمش را شنیده ایم .اما غلام نمی داند ماسوله کجاست. و بعید هم نیست. فقط می گوید»می دونم جایی هست که درخت هست .آب هست و قشنگه.» الان عذاب وجدان دارم کاش هیچ وقت با لپ تاپ عکس جاده اسالم-خلخال را نشانشان نمی دادم.کاش هیچ وقت نمی دانست چنین جای زیبایی هم هست.

در آن خانه دو دختر و یک پسر زندگی می کردند .که هیچ کدام پایشان را از بوشهر بیرون نگذاشته  اند. محمد که امسال کنکور داشت می گوید، شاید بتوانم  روزی به ماسوله بروم.اما مطئمن نیستم .تعریف محمد از شهر ماسوله ذهنم را به سمت جمله بندی های کتاب جغرافبا می برد.محمد ماسوله را از کتاب جغرافیا دیده است. محمد روزه است پدر و مادر پیرش هم .اما وقتی می خواست از یخچال برای ما آب بیاورد  تردید داشت . تردیدش به خاطر یخچال خالی و خجالت زدگی جلو ما بود.

همه می دانیم نمی توان به آنها کمک چندانی کرد. چقدر پول لازم است به نظرتان؟ چند نفر این حال روز دارند. اصلا شاید از نظر خودشان نیاز به کمک هم نداشته باشند.قنتاعتشان یک دنیا می ارزد.ممکن است شهرو تا اخر عمر مزه «پیتزا پپرونی» را نچشد.شاید شهرو هیچ  وقت لذت شیرجه زدن در استخر پر از آب زلال همچون اشک چشم را تجریه نکند و شاید روزی محمد برای پدرش بنویسد «پدرم مرد اما هیچ وقت دسر غذایش کافه گلاسه و کرم کارامل نبود.دو دانه خرما بود.پدرم در «مل سوخته» به دنیا آمد . در «مل سوخته» مرد.پدرم مرد اما چراغ خواب قرمز ندید. مرد چشمش به پرده سینما نیفتاد.پدرم چشم اش به آسمان بود.بعد که می بارید دائم خیر به زمین بود تا سبزه ها سر بر آورند. پدرم صبح ها همیشه با صدای خروس بیدار می شد و ظهرها با صدای رادیوی کوچکش وسط بیابان نماز می خواند. پدرم کراوات و پاپیون نمی زد. پدرم نمی دانست کلاردشت کجاست، ویلا یعنی چه و مادر هم نمی دانست رژ لب چیست و چرا به مژها ریمل می کشند. سالها عمر کرد اما نمی دانست اَستون به چه دردی می خورد و کورتاژ یعنی چه1.

اما هر چه هست خودشان در این ندانستن نقش چندانی ندارند .شاید ما هم در تک خانه ای که فاصله اش از آبادی 40 کیلومتر باشد به دنیا می امدیم چین حال روزی داشتیم

Advertisements

Entry filed under: گزارش.

سفرنامه شاملو و طایفه منحوس قاجار گم گشته بیشه‌های مجنون

2 دیدگاه Add your own

  • 1. غریبه نیستم  |  اوت 5, 2009 در 7:04 ق.ظ.

    این پستت رو خیلی دوست دارم .
    بوشهریه

    شبت روز

    پاسخ
  • 2. sara  |  فوریه 10, 2010 در 4:35 ب.ظ.

    نبی عالی بود.اشک منو درآورد…

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed



    %d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: