ممنون که هستی…

اون روزی که مادرم توی سن تحصیل و پشت میز نشستنش بود. مدرسه رفتن ضرورتی نداشت. خواهر بردار های قد و نیم قد،  پدر کشاورز، یه روستا که بیشرفته ترین امکاناتش تبدیل گاوه آهن به تلمبه بود. همه دست به دست هم داد تا مادرم تا کلاس پنجم بیشتر درس نخونه. بعدش هم شرایط طوری بود که نمیشد پی اش بره …

از زمانی هم که من یادم میاد توی خونه گاهی کتاب های دبستان من دست می گرفت می خوند. با سواد شدن رو دوست داشت. دوست داشت چیزی یاد بگیره.  اما هیچ وقت نخواست تنظیم کانال های تلوزیون و ترموستات کولر گازی و بعدا ها کار با کامپیوتر یاد بگیره. زیاد اهل کار با تکنولوژی نبود. هر بار هم که صداش زدم بیا کنارم یه چیزی یاد بگیر خندید و گفت بزار واسه یه روز دیگه. حوصله اش نبود. نمی خواست. خیلی وقت ها هم از دور می نشست نگام می کرد از اینکه سرم یه چیزی گرمه لذت می برد… خلاصه موبایل که اومد هر فرصی که میشد می گفتم چرا یه دونه واسه خودت هم نمی گیری. چرا نمی خوای گاهی راحتر پیدات کنم. بازم خندید گفت زنگ بزن خونه. من همیشه تو خونه ام. من نمی خوام. تلفن رو برده بود توی آشپز خونه و نمی گذاشت بشتر از چند بوق پشت خط منتظر بمونم. تا اینکه نسترن دلش موبایل خواست. یه خورده خودش تو قلکش پول داشت. یه خورده از مامان گرفت و منم یه سیم کارت بهش دادم و نسترن 10 ساله موبایل دار شد.

حالا شبا که بخوام بخوابم مامان نمیگذاره بی خبر بخوابم. نسترن بهم شب بخیر میگه. امشب اس ام اس داده شب بخیر گل انار…توی این تاریکی که از دلتنگی دور خودم  پیچیدم و هیچ دستگیره ای ندارم که شادم کنه.  چشمام به نور موبایلم خیره می کنم و آروم با خودم می خونم : حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست / که آشنا سخن آشنا نگه دارد…

ممنون مادر حتی شب هایی که نسترن زود خوابش می بره و خودت بلد نیستی اس ام اس بزنی. گوشی رو ورمیداری بهم تک زنگ می زنی. و بهم می گی یکی به یادته… همیشه به یادته…

آوریل 20, 2011 at 7:47 ب.ظ. 2 دیدگاه

گوشه دیلمان…

تمرین گروه که تموم میشه. امیر میاد کنارمون می شینه. کنار من و روح الله. عکس هام رو گرفتم و خیالم راحته و دوربینم رو غلاف کردم. به امیر میگم من لاواستوری (+)رو خیلی دوست دارم. می شه با سه تار نواخت؟ یه خورده رو صندلیش جابه جا می شه و انگشت اشاره اش رو می کشه روی سیم ها. و شروع می کنه به نواختن… و من دارم به هنر فکر می کنم. به معجزه اش. چند روز پیش امیر به من میگه عکس هات منو میبره یه جاهای دور و من الان موندم در جوابش چی بگم با این صدای سازش… دوباره شروع می کنه. این بار قراره چراغ ها خاموش باشه. می نوازه. دستش رو سیم ها حرکت می کنه. یه جایی وسط ساز. درست پایین ترین سیم. نمی دونم چی میشه توی اون یک لحظه که منو به روزهای خیلی دور می بره. به روزهای  رها و سبک.  ولی با همه اینها گیجم.  حسش خوبه. آرومه. گوشه دیلمان. کندن سیم گوشه دیلمان…

نوامبر 25, 2010 at 5:20 ب.ظ. 6 دیدگاه

خدایا!

خدایا نمی دونم خبر داری یا نه، اما اینجا، روی زمین، حرف های مهم رو باید کتبا نوشت. برای حرف شفاهی ارزشی قائل نیستن. گفتم شاید اون بالا هم اینطوری شده اخیرا. این طوری شده که خیلی وقته ازم سراغی نمی گیری.

گفتم کتبا بنویسم که:

خدایا از پل شدن خسته شدم. بنده هایت بی رحم شده ان. خدایا خودم در کتابت خواندم که  گفتی «ان مع العسر یسرا. چرا نمی رسه اون روز یسر؟

خدا خیلی ها رو دیدم که  تو رو دوست ندارن، حتی وجودت هم باور نداشتن. اما تو دوسشون داشتی، حواست بهشون بود، مواظب بودی بهشون سخت نگذره… ولی من که دوستت داشتم چرا؟ خودتم این رو خوب می دونستی چقدر به بودنت اعتقاد دارم. پروردگارم! تاوان کدوم اشتباه و گناه هست که سالها دارم هرچی میدوم به مقصد نمی رسم. اصلا حواست به من هست؟

خدایا خودت گفتی بهترین شما پرهیزکاران شما هستند. هیچکس ندونه خودت حساب و کتاب گناه های کرده و نکرده ام روداری. ما که با هم تعارف نداریم. داریم؟ پس چرا همیشه مثل خری هستم که توی گل گیر کرده؟ اجر و مزدت همینطوریه؟

خدایا خیلی وقته خنده هام شده فقط کش اومدن ماهیچه های صورتم. خنده هام وصل نیست. ارتباطشون قطع شده با دلم. لطفا کمی بهترش کن.

خدایا یادم نمیاد توی کتابت یا جای دیگه خونده باشم که گفته باشی هدفت از آفرینش زجر بنده‌هات باشه. اما این روزها این طوریه حداقل برای من.  پس کاش قید کرده بودی. تا حساب کار دستم بود. برای خوب شدن اوضاع تلاشی نمی کردم و می دونستم کلا  زندگی همین هست.

خلاصه خدایا، روز های خوبی نیست. کمی رحمان تر باش

اوت 28, 2010 at 12:27 ب.ظ. 14 دیدگاه

انقلاب که شد…

انقلاب که شد فامیل ما تو مسیری افتاد که دیگه کمتر رنگ شادی رو به خودش دید. اول هاش که جنگ بود. بابا و عمو ها همه اش اونجا بودن. این می اومد اون میرفت.خلاصه هیچ وقت دور هم جمع نشدن. عمو ماه ها می گذشت  نمی اومد خونه. وقتی هم که می اومد یا گرفتار بسیج بود یا گرفتار اعزام نیرو. جنگ که تمام شد، تازه مصیبت ها و غم های این فامیل شروع شد. هیچ کس نمی خواست باور کنه بابا اون روز توی جزیره مجنون برا همیشه جا موند . یه گروهی شدن. یکی رفت بیمارستان های مشهد. یکی تهران. یکی تبریز. یکی اصفهان. تمام شهرها رو زیرو  رو کردن. روز بازگشت هر کدومشون اوضاعی بود. همه مات مونده بودن. رفته رفته پذیرفته بودیم یکی نیست این وسط. و نبودش هم بد طور آزار دهنده است. اما نمی شد عادت کرد. تا اینکه سال 74 بعد از این همه انتظار بابا رو آوردن. گفتن این همون آدم شیک پوش و خوش چهره است. نپذیرفتیم اما جبر زمانه راممون کرد.اما بازم ناسازگاری دیگه. این بار عمو رو ترور کردن. جواب کینه ی ورزی هایی که عمو فرمانده سپاه بود…

چند روز پیش عروسی پسر عمو بود. باید روز شادی می بود. برا من برا پسر عمو ها برا همه فامیل. همه از این اتفاق خوشحال بودیم. اما شاد بودن رو بلد نبودیم. نمی دونستیم چطوری باید خوش بود. چطوری باید از یه شب خاطره ساخت. امروز داشتم توی فیس بوک عروسی یکی دوست هام رو نگاه می کردم. خوش بودن. شاد و سرمست. حسودیم شد. نمی دونم چرا. شاید چون هیچ وقت طعم این شادی دسته جمعی رو نچشیدم

اوت 8, 2010 at 12:12 ب.ظ. 6 دیدگاه

پدر می دونی امروز روز پاسدار بود

سلام پدر

امروز روز پاسدارِ. اگر بودی فکر کنم به سمیناری، همایشی، چیزی دعوت می شدی. همین ها که زرشک پلو با مرغ میدن  با نوشابه خنک و … اصلا ولش کن اینجا راحت نیستم حرف هام رو بگم. بهترین جا همون کنار مرمر یک متر و نیمی هست  برا درد دل هامون.

راستی  اون روز یکی از دوست هات رو دیدم. برای اولین بار بود منو می دید. وقتی منو شناخت، اونقدر بغض داشت که اسمش هم یادم نموند. می گفت منو بابات سر فحش دادنم به پاسدار ها  آشنا شدیم.  می گفت اون زمان  لباس فرم بیرون از سپاه نمی پوشیدی. می گفت اهل لات بازی و اینا نبودی. اونم از همه جا بی خبر هرچی دهنش  اومده به پاسدارا می گه. درست روزهایی اول انقلاب. وقتی که پیاده شده بودی راننده بهش می گه  که تو پاسداری. دوستت می گفت دیگه فاتحه خودم رو خونده بودم وقتی جریان رو فهمیدم . خلاصه می گفت روز بعد توی بازار همدیگه رو دیده بودین و زده بودی پشتش و ترسونده بودیش و بعد زدی زیر خنده و شده بودین رفیق فابریک. پدر چه خوشحال شدم این رو شنیدم. چقدر خوشحال شدم انسان بودی.  خوشحالم یک دنده نبودی. چقدر خوشحال بودم مهربان بودی به اندازه همه نامه هات

ژوئیه 15, 2010 at 3:25 ب.ظ. 7 دیدگاه

روزی روزگاری چلچراغ

سال 82 بود فکر کنم. آره زمستنان 82 بود. اولین بار چلچراغ رو پیش دوستم دیدم. اون روزها با کتاب خواندن و اینا بیگانه بودم. خیلی بیگانه. اما همون یک شماره کار خودش رو کرد و این شده بود که هر هفته دوشنبه ها بعد کلاس، جلوی کیوسک مطبوعاتی بودم و تا نرسیده به خوابگاه نصف مطالب و تیتر وار خونده بودم. حالا بماند چند بار به دیوار و زن و دختر مردم خوردم  اینا. اسم ها یکی یکی توی ذهنم ثبت می شد. منصور ضابطیان، نیما اکبر پور، بزرگمهر شرف الدین، مرتضی قدیمی، امیرمهدی ژوله، معصومه ناصری، شرمین نادری…  هر هفته این اسم بیشتر توی افکارم جا خوش می کرد. و برایم غول تر می شدند. تابستون شد و ما برگشیم دیارمان. جایی که هیچ روزنامه مجله ای نمی اومد.کم کم دیگه چلچراغ هم فراموش شد. تا اینکه چند ماه بعد یکی از روزنامه فروشی های یه شهر نزدیکمون پشت ویترینش چلچراغ رو دیدم. دوباره روز از نو روزی از نو. اما اینجا یه جای کار می لنگید. 45 کیلومتر با اون شهر فاصله داشتیم و هر هفته حکایتی داشت گرفتن چلچراغ. ولی  هر هفته پایه ثابتش بودم حالا به هر بدبختی که شده می گرفتم. زدو سال 85 رفتم تهران. اولین سفر تنهایم به تهران بود. میدان هفت تیر، خیابان نجات الهی، کوچه چهارم، پلاک هفت. قبلا این آدرس رو می دونستم. نامه نوشته بودم. هنوز هم اون راه پله مارپیچ یادمه. اون  روز اتفاق خوبی افتاد. توی دفتر عموزاده خلیلی این قرار رو گذاشتیم که من برا چلچراغ بنویسم. هنوز تو شوک بودم.برگشتم بوشهر یه مطلب برا خلیج فارس نوشتم. دیگه شده بودم عضو تحریریه. شده بودم نویسندگان چلچراغ. باز نوشتم، تا اینکه دوسال گذشت. اما چلچراغ هر روز چراغ هاش داشت خاموش می شد. و اینور هم من خوردم به کنکور. دیگه چلچراغ نگرفتم. فقط وسط های سال بود که شنیدم به گروه از بچه ها از چلچراغ جدا شدن. دیگه چلچراغ شده بود یه مجله. دیگه اون حس اولیه نداشت. دیگه دلم نخواست اونجا بنویسم. اما گاهی وقت ها دلم هوای آن روز ها رو می کنه. روز هایی که تو اون شماره مطلب داشتم. روزهایی که دیگه تکرار نمی شن. هیچ وقت

ژوئیه 2, 2010 at 10:47 ب.ظ. 6 دیدگاه

اینجا رو نخون، خواهش می کنم

میدونم اینجا نمیای. همینش خوبه. این طوری راحتر حرف هام رو می نویسم. همبشه باهات رودربایسی داشتم. نتونستم بهت بگم توی دلم چی میگذره. نمی تونستم بگم همیشه دوست داشتم اونی باشم که تو می خواستی .  یه بار هم به حمیده گفته بودی نمی دونم تو سر نبی چی می گذره. وقتی اونم گفته بود خیلی تو رو دوست داره. گیج شده بودی و نمی دونستی باور کنی یا نه. گفته بودی می ترسم فردا روز هم همین مشکل رو داشته باشه. الان هم دوست ندارم این حرف ها رو بخونی. این طوری راحترم.

همیشه این رو می دونستم کنارمی. می دونستم می خواستی جای چهار نفر رو برام پر کنی. و چه سخت بود این بازی، نمایش، چه می دونم هرچه که نامش بشه گذاشت. هر بار که می دیدم به چه سختی خودت رو به اشتراک می گذاری. چه دلگیر می شدم. می خواستم بگم  خودت کافی هستی. خودت به اندازه همه اونا برام عزیزی. اما دوست داشتی و نمی تونستم بگم نمی خوام. لج بازی کنم

حالا که دارم فکر می کنم می بینم بازم نمی تونم بهت بگم. به اندازه تمام دنیا. به اندازه اون لحظه هایی که برام پدر بودی. خواهر بودی برادر هم، دوستت دارم و روزت مبارک …

ژوئن 2, 2010 at 7:28 ب.ظ. 5 دیدگاه

نوشته‌های پیشین