ممنون که هستی…
آوریل 20, 2011 at 7:47 ب.ظ. 2 دیدگاه
اون روزی که مادرم توی سن تحصیل و پشت میز نشستنش بود. مدرسه رفتن ضرورتی نداشت. خواهر بردار های قد و نیم قد، پدر کشاورز، یه روستا که بیشرفته ترین امکاناتش تبدیل گاوه آهن به تلمبه بود. همه دست به دست هم داد تا مادرم تا کلاس پنجم بیشتر درس نخونه. بعدش هم شرایط طوری بود که نمیشد پی اش بره …
از زمانی هم که من یادم میاد توی خونه گاهی کتاب های دبستان من دست می گرفت می خوند. با سواد شدن رو دوست داشت. دوست داشت چیزی یاد بگیره. اما هیچ وقت نخواست تنظیم کانال های تلوزیون و ترموستات کولر گازی و بعدا ها کار با کامپیوتر یاد بگیره. زیاد اهل کار با تکنولوژی نبود. هر بار هم که صداش زدم بیا کنارم یه چیزی یاد بگیر خندید و گفت بزار واسه یه روز دیگه. حوصله اش نبود. نمی خواست. خیلی وقت ها هم از دور می نشست نگام می کرد از اینکه سرم یه چیزی گرمه لذت می برد… خلاصه موبایل که اومد هر فرصی که میشد می گفتم چرا یه دونه واسه خودت هم نمی گیری. چرا نمی خوای گاهی راحتر پیدات کنم. بازم خندید گفت زنگ بزن خونه. من همیشه تو خونه ام. من نمی خوام. تلفن رو برده بود توی آشپز خونه و نمی گذاشت بشتر از چند بوق پشت خط منتظر بمونم. تا اینکه نسترن دلش موبایل خواست. یه خورده خودش تو قلکش پول داشت. یه خورده از مامان گرفت و منم یه سیم کارت بهش دادم و نسترن 10 ساله موبایل دار شد.
حالا شبا که بخوام بخوابم مامان نمیگذاره بی خبر بخوابم. نسترن بهم شب بخیر میگه. امشب اس ام اس داده شب بخیر گل انار…توی این تاریکی که از دلتنگی دور خودم پیچیدم و هیچ دستگیره ای ندارم که شادم کنه. چشمام به نور موبایلم خیره می کنم و آروم با خودم می خونم : حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست / که آشنا سخن آشنا نگه دارد…
ممنون مادر حتی شب هایی که نسترن زود خوابش می بره و خودت بلد نیستی اس ام اس بزنی. گوشی رو ورمیداری بهم تک زنگ می زنی. و بهم می گی یکی به یادته… همیشه به یادته…
ورودی دستهبندی شده در: Uncategorized. برچسبها: .
2 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید
|
1.
سارا | آوریل 21, 2011 در 5:46 ق.ظ.
خدارو شکر کن که هست
2.
yasin | آوریل 21, 2011 در 3:18 ب.ظ.
سلام
همين كه هست شكر بسيار داره
خيلي كم مي نويسي