گوشه دیلمان…

نوامبر 25, 2010 at 5:20 ب.ظ. 6 دیدگاه

تمرین گروه که تموم میشه. امیر میاد کنارمون می شینه. کنار من و روح الله. عکس هام رو گرفتم و خیالم راحته و دوربینم رو غلاف کردم. به امیر میگم من لاواستوری (+)رو خیلی دوست دارم. می شه با سه تار نواخت؟ یه خورده رو صندلیش جابه جا می شه و انگشت اشاره اش رو می کشه روی سیم ها. و شروع می کنه به نواختن… و من دارم به هنر فکر می کنم. به معجزه اش. چند روز پیش امیر به من میگه عکس هات منو میبره یه جاهای دور و من الان موندم در جوابش چی بگم با این صدای سازش… دوباره شروع می کنه. این بار قراره چراغ ها خاموش باشه. می نوازه. دستش رو سیم ها حرکت می کنه. یه جایی وسط ساز. درست پایین ترین سیم. نمی دونم چی میشه توی اون یک لحظه که منو به روزهای خیلی دور می بره. به روزهای  رها و سبک.  ولی با همه اینها گیجم.  حسش خوبه. آرومه. گوشه دیلمان. کندن سیم گوشه دیلمان…

ورودی دسته‌بندی شده در: Uncategorized. برچسب‌ها: .

خدایا! ممنون که هستی…

6 دیدگاه مال خود را بیافزایید

  • 1. سكوت  |  نوامبر 26, 2010 در 10:48 ق.ظ.

    سلام نبي جان
    چرا ديگه اونجوري كه هميشه بودي نمي نويسي
    چت شده“““““““““““““““““““““““““““““““““““““““““““““““““““““““؟؟؟؟؟؟

    مگه الان موسيقي هم كار مي كني????
    اما خوشحالم كه هنوز هستي

    پاسخ
  • 2. ميم  |  نوامبر 26, 2010 در 10:55 ق.ظ.

    آواز ديلمان

    پاسخ
  • 3. مغز متروک  |  نوامبر 29, 2010 در 6:17 ب.ظ.

    این روزا اگه طوفان هم پشتمون بزارن یه قدم جلو نمیرم .
    لاواستوری که دیگه جای خود داره
    خوابم میاد بهرامی جان

    پاسخ
  • 4. كيقباد  |  دسامبر 21, 2010 در 8:29 ق.ظ.

    چطوري جناب نبي خان ؟ انشالله كه خوب و خوش باشي . گفتم احوالي ازت بگيرم . وبلاگي داشتم كه محذوف شد ! اما حالا مجددا» مينويسم گاهي هم سري به ما بزن .

    پاسخ
  • 5. ف-ص  |  ژانویه 1, 2011 در 2:27 ب.ظ.

    سلاااااااااااااااااام غریبه آشنا خوبی؟ خوشی؟ نبینم گرفته باشی!!! نبلو جان حسابی بزرگ شدی هااااا !!!!…………یه 6 -7سالی میشه ندیدمت؟ همه در اوج هم به افسرده گی و روز مره گی دچار میشن پس امیدوار باش چون ما در اوج بدبختی سراسری باز هم لبخند رو فراموش نکردیم و هنوز کسانی مثل تو دل و دماغ نوشتن دارن. بدرود.

    پاسخ
  • 6. تبعیدی  |  فوریه 28, 2011 در 1:53 ب.ظ.

    سلام … نمی دونم چرا دارم این کامنت رو می زارم ولی با خوندن وبلاگت احساس می کنم با آدم جدیدی رو به رو شدیم که مطمئنا همکار به یاد موندنی ای میشه …. ایشالا خدا صدای دلت رو بشنوه و از ته دل بخندی … یا علی

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این نوشته را دنبالک کنید.  |  از راه آراِس‌اِس در دیدگاه‌ها مشترک شوید


RSS روزانه ها

  • من و عزل هایش
    هر بار که میام شیراز. حتما یه سر حافظیه میرم. طرف های عصر.  از چهار راه ادبیات قدم زنان تا در حافظیه. راهی نیست. مسیرش رو دوست دارم. بهار حافظیه که گفتن نداره اما زمستون هاش هم واسه خودش غوغاییه. قارقار کلاغ ها. نارنج های لخت. سوز زمستانی… تا حالا شانس یارم نبوده که برف [...] […]
  • سرما
    برم بیرون راه برم… ساعت دو شب… سرمای تند کویری اش شوکه ام کنه… فکر هایی رو بپرونه و فقط حواسم به سرما و صدای دندون هام باشه … همینش خوبه… باید برم
  • خدایا
    خدایا هیچ جنوبی رو ماه محرم از دیارش دور نکن… سنج… دمام… بخشو…
  • اینجا
    اینجا خبری از لیلی نیست. فرهاد هم. اینجا لی‌لی می روم، چیزی میان راه رفتن و دویدن. و خیال هایی که گاهی +18 می شوند
  • دیالوگ2
    -خونه خودتونه؟ +اهوم - چه باغچه تون خوبه. چه همه گل +همه باغچمون خشک شد وقتی بابام رفت … یه سکوت طولانی
  • ادبیات ما
    آقا کاریش هم نمیشه کرد. ادبیاتمون سخیف شده. اون از رئیس دانشگاه که به بچه های گروه موسیقی گفته: چون دستشویی زن و مرد جدا هستن شما هم کنسرتتون رو باید جدا برگزار کنین. اینم از حراست که اومد می گه : اگه ماشینت رو اینجا پارک کنی پنچرش می کنم…. راستی اینا رو ولش [...] […]
  • دیالوگ 1
    تا حالا شده از نزدیک ببینی یکی داره تو روخونه غرق میشه؟ + نه - وقتی داره دست و پا می زنه. جریان آب بی رحمانه با خودش می بره اون رو. هرکجا که بخواد. دست و پا می زنه که دستگیری پیدا کنه. اما هیچی نیست. به  یه جا هست که نا امیدانه دست [...] […]
  • آزار
    غمه همیشه هست. نه اون جای خنده ها رو تنگ می کنه و نه خنده های جای اون… و تنها زندگی مسالمت آمیزیه که آزارم میده. تنها صلحی که چشم انتظار جنگش ام
  • روزمرگی
    وقتی دچاره روزمرگی می شی باید دنبال دلخوشی های جدید گشت. دلخوشی لم دادن و همشهری داستان خوندن. بعد از فشار مهرنامه… دلخوشی چشیدن چای با طعم های مختلف. چای نعنایی، سیب دارچین، هلو و میوه های گل سرخ… زندگی شاید همین روزمرگی ها باشه… دلخوشی به مربع سرخ و عدد نوتفکیشن فیس بوک… […]
  • خدایا 1
    خدایا هیچ بنده ایت رو توی یک رستوران شلوغ سر میز چهار نفره که سه تا صندلیش خالیه نگذار.

    دنبال‌کردن

    هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.