انقلاب که شد…

اوت 8, 2010 at 12:12 ب.ظ. 6 دیدگاه

انقلاب که شد فامیل ما تو مسیری افتاد که دیگه کمتر رنگ شادی رو به خودش دید. اول هاش که جنگ بود. بابا و عمو ها همه اش اونجا بودن. این می اومد اون میرفت.خلاصه هیچ وقت دور هم جمع نشدن. عمو ماه ها می گذشت  نمی اومد خونه. وقتی هم که می اومد یا گرفتار بسیج بود یا گرفتار اعزام نیرو. جنگ که تمام شد، تازه مصیبت ها و غم های این فامیل شروع شد. هیچ کس نمی خواست باور کنه بابا اون روز توی جزیره مجنون برا همیشه جا موند . یه گروهی شدن. یکی رفت بیمارستان های مشهد. یکی تهران. یکی تبریز. یکی اصفهان. تمام شهرها رو زیرو  رو کردن. روز بازگشت هر کدومشون اوضاعی بود. همه مات مونده بودن. رفته رفته پذیرفته بودیم یکی نیست این وسط. و نبودش هم بد طور آزار دهنده است. اما نمی شد عادت کرد. تا اینکه سال 74 بعد از این همه انتظار بابا رو آوردن. گفتن این همون آدم شیک پوش و خوش چهره است. نپذیرفتیم اما جبر زمانه راممون کرد.اما بازم ناسازگاری دیگه. این بار عمو رو ترور کردن. جواب کینه ی ورزی هایی که عمو فرمانده سپاه بود…

چند روز پیش عروسی پسر عمو بود. باید روز شادی می بود. برا من برا پسر عمو ها برا همه فامیل. همه از این اتفاق خوشحال بودیم. اما شاد بودن رو بلد نبودیم. نمی دونستیم چطوری باید خوش بود. چطوری باید از یه شب خاطره ساخت. امروز داشتم توی فیس بوک عروسی یکی دوست هام رو نگاه می کردم. خوش بودن. شاد و سرمست. حسودیم شد. نمی دونم چرا. شاید چون هیچ وقت طعم این شادی دسته جمعی رو نچشیدم

ورودی دسته‌بندی شده در: Uncategorized. برچسب‌ها: .

پدر می دونی امروز روز پاسدار بود خدایا!

6 دیدگاه مال خود را بیافزایید

  • 1. منیره  |  اوت 9, 2010 در 5:13 ق.ظ.

    از رو شادی ظاهری کسی قضاوت نکن. معلوم نیست اونا هم تو دلشون چی باشه

    پاسخ
  • 2. انجمن ادبی انارستان  |  اوت 9, 2010 در 5:03 ب.ظ.

    درود بر نبی بهرامی

    پاسخ
  • 3. فاطمه  |  اوت 12, 2010 در 8:21 ق.ظ.

    خب نبی تو سعی کن شادی رو و شاد بودنو بهشون یاد بدی تمرینش کنین سخت نیست

    پاسخ
  • 4. حیدر  |  اوت 16, 2010 در 11:17 ب.ظ.

    با من بیا

    پاسخ
  • 5. صدف کدر ( همسایه دریا )  |  اوت 23, 2010 در 5:20 ق.ظ.

    چه عکس جالبی گذاشتی .همیشه از عکسهای قدیمی که میذاری لذت میبرم. تو خونه یما هم کلکسیونی از عکسهای قدیمی داریم. پر خاطره ان پر از حرف پر از درس و …
    برات آرزوی شادی می کنم.

    پاسخ
  • 6. رها  |  نوامبر 19, 2010 در 4:19 ب.ظ.

    خیلی بزرگ صحبت کردید!!!خدا رو شکر که ما بلدیم شادی کنیم!!!

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این نوشته را دنبالک کنید.  |  از راه آراِس‌اِس در دیدگاه‌ها مشترک شوید


RSS روزانه ها

  • من و عزل هایش
    هر بار که میام شیراز. حتما یه سر حافظیه میرم. طرف های عصر.  از چهار راه ادبیات قدم زنان تا در حافظیه. راهی نیست. مسیرش رو دوست دارم. بهار حافظیه که گفتن نداره اما زمستون هاش هم واسه خودش غوغاییه. قارقار کلاغ ها. نارنج های لخت. سوز زمستانی… تا حالا شانس یارم نبوده که برف [...] […]
  • سرما
    برم بیرون راه برم… ساعت دو شب… سرمای تند کویری اش شوکه ام کنه… فکر هایی رو بپرونه و فقط حواسم به سرما و صدای دندون هام باشه … همینش خوبه… باید برم
  • خدایا
    خدایا هیچ جنوبی رو ماه محرم از دیارش دور نکن… سنج… دمام… بخشو…
  • اینجا
    اینجا خبری از لیلی نیست. فرهاد هم. اینجا لی‌لی می روم، چیزی میان راه رفتن و دویدن. و خیال هایی که گاهی +18 می شوند
  • دیالوگ2
    -خونه خودتونه؟ +اهوم - چه باغچه تون خوبه. چه همه گل +همه باغچمون خشک شد وقتی بابام رفت … یه سکوت طولانی
  • ادبیات ما
    آقا کاریش هم نمیشه کرد. ادبیاتمون سخیف شده. اون از رئیس دانشگاه که به بچه های گروه موسیقی گفته: چون دستشویی زن و مرد جدا هستن شما هم کنسرتتون رو باید جدا برگزار کنین. اینم از حراست که اومد می گه : اگه ماشینت رو اینجا پارک کنی پنچرش می کنم…. راستی اینا رو ولش [...] […]
  • دیالوگ 1
    تا حالا شده از نزدیک ببینی یکی داره تو روخونه غرق میشه؟ + نه - وقتی داره دست و پا می زنه. جریان آب بی رحمانه با خودش می بره اون رو. هرکجا که بخواد. دست و پا می زنه که دستگیری پیدا کنه. اما هیچی نیست. به  یه جا هست که نا امیدانه دست [...] […]
  • آزار
    غمه همیشه هست. نه اون جای خنده ها رو تنگ می کنه و نه خنده های جای اون… و تنها زندگی مسالمت آمیزیه که آزارم میده. تنها صلحی که چشم انتظار جنگش ام
  • روزمرگی
    وقتی دچاره روزمرگی می شی باید دنبال دلخوشی های جدید گشت. دلخوشی لم دادن و همشهری داستان خوندن. بعد از فشار مهرنامه… دلخوشی چشیدن چای با طعم های مختلف. چای نعنایی، سیب دارچین، هلو و میوه های گل سرخ… زندگی شاید همین روزمرگی ها باشه… دلخوشی به مربع سرخ و عدد نوتفکیشن فیس بوک… […]
  • خدایا 1
    خدایا هیچ بنده ایت رو توی یک رستوران شلوغ سر میز چهار نفره که سه تا صندلیش خالیه نگذار.

    دنبال‌کردن

    هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.