پدر می دونی امروز روز پاسدار بود

ژوئیه 15, 2010 at 3:25 ب.ظ. 7 دیدگاه

سلام پدر

امروز روز پاسدارِ. اگر بودی فکر کنم به سمیناری، همایشی، چیزی دعوت می شدی. همین ها که زرشک پلو با مرغ میدن  با نوشابه خنک و … اصلا ولش کن اینجا راحت نیستم حرف هام رو بگم. بهترین جا همون کنار مرمر یک متر و نیمی هست  برا درد دل هامون.

راستی  اون روز یکی از دوست هات رو دیدم. برای اولین بار بود منو می دید. وقتی منو شناخت، اونقدر بغض داشت که اسمش هم یادم نموند. می گفت منو بابات سر فحش دادنم به پاسدار ها  آشنا شدیم.  می گفت اون زمان  لباس فرم بیرون از سپاه نمی پوشیدی. می گفت اهل لات بازی و اینا نبودی. اونم از همه جا بی خبر هرچی دهنش  اومده به پاسدارا می گه. درست روزهایی اول انقلاب. وقتی که پیاده شده بودی راننده بهش می گه  که تو پاسداری. دوستت می گفت دیگه فاتحه خودم رو خونده بودم وقتی جریان رو فهمیدم . خلاصه می گفت روز بعد توی بازار همدیگه رو دیده بودین و زده بودی پشتش و ترسونده بودیش و بعد زدی زیر خنده و شده بودین رفیق فابریک. پدر چه خوشحال شدم این رو شنیدم. چقدر خوشحال شدم انسان بودی.  خوشحالم یک دنده نبودی. چقدر خوشحال بودم مهربان بودی به اندازه همه نامه هات

ورودی دسته‌بندی شده در: Uncategorized. برچسب‌ها: .

روزی روزگاری چلچراغ انقلاب که شد…

7 دیدگاه مال خود را بیافزایید

  • 1. سارا  |  ژوئیه 15, 2010 در 3:32 ب.ظ.

    روز پاسدار مبارک.ینی تبریک به پاسدارای واقعی.به کسایی مثل پدر تو

    پاسخ
  • 2. SaM  |  ژوئیه 15, 2010 در 3:53 ب.ظ.

    من اول خوندم:)
    اول هم کامنتیدم!اولین کامنت:دی

    پاسخ
  • 3. الهام - روح پرتابل  |  ژوئیه 19, 2010 در 7:21 ب.ظ.

    چقدر به این پاسدارهای واقعی نیاز داریم این روزها…!

    پاسخ
  • 4. عبدالحسین ستوده  |  ژوئیه 31, 2010 در 7:26 ق.ظ.

    سلام نبی ……….. خوبی ؟ خیلی وقته ندیدمت سه چار سالی میشه ………اونوقتا میومدم ÷یش جواد عارفی و ویولن تمرین میکردم ……….. . هنوز لحن حرف زدنت و چهره ت تو ذهنمه ……… عکست رو دیدم تو وبلاگ ……. راستی کجایی و چه میکنی ؟
    میدونم خیلی جاها رفتی و نوشته هات هم میگن که نبی دیگه ای هستی ، عکس های خوبی هم میگیری ……… به امید موفقیت بیشتر و بیشترت…… .
    به من هم سر بزنی خوشحال میشم

    پاسخ
  • 5. فاطمه  |  اوت 6, 2010 در 2:09 ب.ظ.

    سلام
    روز پدرت به اون و همه ی اونای که مفهوم آدم بودن بودن مبارک

    پاسخ
  • 6. رها  |  نوامبر 19, 2010 در 4:18 ب.ظ.

    خدا رحمتشون کنه!

    پاسخ
  • 7. salam_365  |  دسامبر 6, 2010 در 9:20 ق.ظ.

    هنوزم اعتقاد دارم پدرتون بهتون افتخار میکنه

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این نوشته را دنبالک کنید.  |  از راه آراِس‌اِس در دیدگاه‌ها مشترک شوید


RSS روزانه ها

  • من و عزل هایش
    هر بار که میام شیراز. حتما یه سر حافظیه میرم. طرف های عصر.  از چهار راه ادبیات قدم زنان تا در حافظیه. راهی نیست. مسیرش رو دوست دارم. بهار حافظیه که گفتن نداره اما زمستون هاش هم واسه خودش غوغاییه. قارقار کلاغ ها. نارنج های لخت. سوز زمستانی… تا حالا شانس یارم نبوده که برف [...] […]
  • سرما
    برم بیرون راه برم… ساعت دو شب… سرمای تند کویری اش شوکه ام کنه… فکر هایی رو بپرونه و فقط حواسم به سرما و صدای دندون هام باشه … همینش خوبه… باید برم
  • خدایا
    خدایا هیچ جنوبی رو ماه محرم از دیارش دور نکن… سنج… دمام… بخشو…
  • اینجا
    اینجا خبری از لیلی نیست. فرهاد هم. اینجا لی‌لی می روم، چیزی میان راه رفتن و دویدن. و خیال هایی که گاهی +18 می شوند
  • دیالوگ2
    -خونه خودتونه؟ +اهوم - چه باغچه تون خوبه. چه همه گل +همه باغچمون خشک شد وقتی بابام رفت … یه سکوت طولانی
  • ادبیات ما
    آقا کاریش هم نمیشه کرد. ادبیاتمون سخیف شده. اون از رئیس دانشگاه که به بچه های گروه موسیقی گفته: چون دستشویی زن و مرد جدا هستن شما هم کنسرتتون رو باید جدا برگزار کنین. اینم از حراست که اومد می گه : اگه ماشینت رو اینجا پارک کنی پنچرش می کنم…. راستی اینا رو ولش [...] […]
  • دیالوگ 1
    تا حالا شده از نزدیک ببینی یکی داره تو روخونه غرق میشه؟ + نه - وقتی داره دست و پا می زنه. جریان آب بی رحمانه با خودش می بره اون رو. هرکجا که بخواد. دست و پا می زنه که دستگیری پیدا کنه. اما هیچی نیست. به  یه جا هست که نا امیدانه دست [...] […]
  • آزار
    غمه همیشه هست. نه اون جای خنده ها رو تنگ می کنه و نه خنده های جای اون… و تنها زندگی مسالمت آمیزیه که آزارم میده. تنها صلحی که چشم انتظار جنگش ام
  • روزمرگی
    وقتی دچاره روزمرگی می شی باید دنبال دلخوشی های جدید گشت. دلخوشی لم دادن و همشهری داستان خوندن. بعد از فشار مهرنامه… دلخوشی چشیدن چای با طعم های مختلف. چای نعنایی، سیب دارچین، هلو و میوه های گل سرخ… زندگی شاید همین روزمرگی ها باشه… دلخوشی به مربع سرخ و عدد نوتفکیشن فیس بوک… […]
  • خدایا 1
    خدایا هیچ بنده ایت رو توی یک رستوران شلوغ سر میز چهار نفره که سه تا صندلیش خالیه نگذار.

    دنبال‌کردن

    هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.