اینجا رو نخون، خواهش می کنم
ژوئن 2, 2010 at 7:28 ب.ظ. 5 دیدگاه
میدونم اینجا نمیای. همینش خوبه. این طوری راحتر حرف هام رو می نویسم. همبشه باهات رودربایسی داشتم. نتونستم بهت بگم توی دلم چی میگذره. نمی تونستم بگم همیشه دوست داشتم اونی باشم که تو می خواستی . یه بار هم به حمیده گفته بودی نمی دونم تو سر نبی چی می گذره. وقتی اونم گفته بود خیلی تو رو دوست داره. گیج شده بودی و نمی دونستی باور کنی یا نه. گفته بودی می ترسم فردا روز هم همین مشکل رو داشته باشه. الان هم دوست ندارم این حرف ها رو بخونی. این طوری راحترم.
همیشه این رو می دونستم کنارمی. می دونستم می خواستی جای چهار نفر رو برام پر کنی. و چه سخت بود این بازی، نمایش، چه می دونم هرچه که نامش بشه گذاشت. هر بار که می دیدم به چه سختی خودت رو به اشتراک می گذاری. چه دلگیر می شدم. می خواستم بگم خودت کافی هستی. خودت به اندازه همه اونا برام عزیزی. اما دوست داشتی و نمی تونستم بگم نمی خوام. لج بازی کنم
حالا که دارم فکر می کنم می بینم بازم نمی تونم بهت بگم. به اندازه تمام دنیا. به اندازه اون لحظه هایی که برام پدر بودی. خواهر بودی برادر هم، دوستت دارم و روزت مبارک …
ورودی دستهبندی شده در: Uncategorized. برچسبها: .
5 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید

|
1.
نسیم | ژوئن 2, 2010 در 8:51 ب.ظ.
می دونه چقدر دوسش داری … اما تو باید گاهی ثابت کنی
اینکارو بکن پسر
2.
shadzi | ژوئن 4, 2010 در 10:01 ق.ظ.
ruzesh mobarak…
be chenin madari bayad eftekhar kard..
chizi ke modathast mikham behet begam ine ke kheili tu gozashte zendegi mikoni…
engar bi un hichi…va in ajibe!!!va ghabele sarzanesh
3.
اميرحسين | ژوئن 10, 2010 در 10:24 ق.ظ.
روز کوتاهتر…آبی کوتاهتر…مادرم برف شده…مادرم برف شده…آب شود بر من و من سبز شوم…ولی افسوس،ولی افسوس که من تشنه تر از اینهایم
4.
آذین نادری | ژوئن 27, 2010 در 9:16 ب.ظ.
سلام.
متن قشنگی بود.
من هم بعد از سالیان دراز شروع کردم به نوشتن…
امیر میگه افت کردم
اما امیدوارم به مرور زمان خوب بشه
لینکتون میکنم.
5.
عقیل | ژوئیه 1, 2010 در 6:21 ق.ظ.
آه ای غزل که میکُشی مرا به شیوه ی خودت ، شرور !