سلام رفیق

بی تاب مشرفم رفیق. بی تاب چشمک ستاره های آسمان روستا و شمارششان از سر رد گم کنی دلتگی ها. بی تاب صدای نامفهوم مردم دیارمان از بالای  تپه  مشرف.  بی تاب کلاه دست بافت و ریش زمخت رفیق.

رفیق! روزها بی رحمانه و بی تفاوت می گذرند. روزها غریب و بی توقف می گذرند. رفیق دلم گاهی هوای صبح های سرد دبستان میرزای شیرازی می کند. روز های آن کلاس تنگ و با میزهای رنگ و رو رفته اهدایی پالایشگاه ولی عصر به زود در آن کلاس چپانده بودند. رفیق بد رقم دلتگ آن روز هایم.

اینجا طولانی ترین خاطره مشترکی که با دوستانم دارم عمر یک ماهه هم ندارد. رفیق اینان نمی دانند صبح های زیارت و پابوسی یک روزه امام زاده حبیب الله چه حس غریبی دارد. اینان مزه گرده عیدی را نمی دانند. اینان نمی دادن “کمه” و “پاچرم” چه آب زلالی دارد. حتی نمی فهمند نوحه “ابوالفضل نخور آب زاده زهرا تشنه لب” چقدر جونن آور است. دست کم برای من و تو.

رفیق از تو چه پنهان حاضرم تمام عظمت این دانشگاه را با یک صبح حیاط محقر دبستان میرزای شیرازی عوض کنم. دلم برای آقای موذنی، حاجیانی، فلک ناز زیارتی،جعفر زیارتی، و اقای طاهر تنگ شده. حتی برای دود بخاری بد سوز کلاس. میز معلم که هر صبح  از لیمو و خارک و لیموشرین و گل باغی بچه ها پر  می شد.

رفیق ! اینجا کویر است و کوه ندارد.  دلم نخلستان می خواد. رفیق اینجا دیگر برای غروب های پنجشنبه لحظه شماری نمی کنم. اینجا کسی نیست تا کنار سنگ مرمر دو متری اش غصه هایم را چال کنم ، گریه کنم ، درد دل کنم و سبک و رها به روزمرگی هایم بازگردم. رفیق اینجا گاهی له له می زنم برای تماشای رقص دسته جمعی پرچم های،سیز سفید و قرمز برافراشته بر مزارها. رفیق اینجا از همان سهم اندک هم محرومم. رفیق اینجا خوب است اما هیچ کجای دنیا محله کودکی نمی شود.

2 comments اکتبر 24, 2009

وقتی مسنجرت لاگین نمی شه…

اگر شما هم از اون دست آدم هایی باشید که از پراک.سی  استفاده می کنید. حتما بارها براتون اتفاق افتاده که برای لاگین شدن توی مسنجر با مشکل مواجه بشین  و در کمال ناباوری بنویسه یوزر و پسوردتون خرابه و شما هم رو دنده لج بی افتین و هی هر چی با دقت پسورد رو وارد می کنید بازم قضیه همونه. چاره کار خیلی ساده است. یک صفحه مرورگر اینترنت اکسپلورر رو باز کید و مسیر زیر رو برید:

Tools >Intrnet opshen >connectins

حالا اون پایین کلید LAN setting رو بزنید تا یه پنجر جدید باز بشه. و با یک کلیک تیک قسمت سوم که با فلش قرمز مشخص کرده ام رو بردارید. بعد یاهور مسنجر رو باز کنید و با خیال راحت با دوستاتون گپ بزنید

Untitled-1

1 comment سپتامبر 22, 2009

تولدم، مثل نیمی از ایرانیان، 31 شهریور

1092533_416724921

Add comment سپتامبر 21, 2009

حل مشکل دانلود در فایرفاکس

تا حالا حتما برای شما هم پیش اومده که بخواین یه چیزی رو با فایرفاکس دانلود کینن. اما این روباه آتشین انگشت تو چشماتون کنه که الا و للله با خود مرور گر دانلود کنید. شاید دانلود منیجر فایرفاکس برای فایل های کوچیک یک ابزار کار آمد باشه و در نگاه اول از اکسپلورر بهتر به نظر بیاد اما بارها پیش آمده که فایل رو ناقص دانلود کنه و یا وسط کار ارور بده. خب یکی از راه ها اینه که لینک رو کپی کنی بعد با استفاده از دانلود میجری هایی مثل  FlashGet یا هر چیزی که روی سیستم نصب دارین دانلود کنید . اما همیشه این راه کار ساز نیست و زمانی که لینک مستقیم نیست فقط اون پیج رو براتون دانلود می کنه و شما هم سرتون بی کلاه می مونه. پس برای حل این مشکل یک راه دیگه هم وجود داره. شما با نصب این افزونه می تونید فایرفاکس رو مجبور کنید که دست از این خودخواهی هاش برداره و وقتی رو لینک کلیک می کنید تمام دانلود منیجرهایی که رو سیستم نصب دارین رو براتون لیست کنه.

ash getّFl

پ.ن: تقریبا اولین تجربه ی نوشتنم توی حوضه فناوری و ITهستش . و نمی دونم چقدر حق مطلب رو ادا کرده. به هر حال هرچیزی یه شروعی داره

4 comments آگوست 31, 2009

چشم انداز امام هشتم

tasbih◊ یه فامیلی داشتیم دنیا بهش رو کرد و خدا رو شکر پول دار شد. پول دار شدن همانا و ریخت پاش مسخره همانا. رفت یه بنا آورد و افتاد به جون خونه اش. اتاق ها رو بزرگ کوچیک کرد. جای در با پنجره عوض کرد. خلاصه اینکه دریغ از یک طرح درست و مهندسی ،  معلوم نبود که چه معماری داره دنبال می کنه و وسایل خونه وچیدمان شان هم که دیگه نپرس. نمی دونم چرا این چند روزی که مشهد بودم به یاد اون بنده خدا افتادم. معماری بست ها و صحن ها. مغازهای بی ریخت اطرف حرم. اینکه دوقدم که از حرم درو می شدی فقط زباله دونی می دیدی و زرشک فروشی و ساختان های بلندی که جلوی دید رو گرفته ان.  نمی دونم چرا آستان قدس  با اون سرمایه هنگفتش نمیاد مغازه ها  و خانه های مخروبه اطراف حرم رو بخره و بکوبه تا چشم اندازه گنبد طلایی امام هشتم تا این حد اسنفاک نباشه؟ نمی دونم چرا شهرداری مشهد به ساختن ساختمان های چند طبقه مجوز می ده. و اصلا عین خیالش نیست که دومین شهر مذهبی جهان داره به چه بلایی دچار می شه.

اما  مشهد رو دوست دارم. خنکای عصر شهریوریش و راه رفتن بر روی مرمر های حرم. دلگرمیش و با این همه فاصله،  غربت نکردن و حس مهمان امام هشتم  بودن. همه اینا این همه کیلومتر رو هموار می کنه. و تا به یه بن بست می رسی دلت به یه مسافرت چند روزه به این دیار خوشه.

(ادامه‌ی مطلب…)

3 comments آگوست 21, 2009

گم گشته بیشه‌های مجنون

2ahwj1d

گاهی دلم مجنون می خواهد. مجنون با آن بیشه زار های بیکران و مرداب های پر از زجه. مجنون با آن وجب به وجب پر از جنازه و کشته. مجنون با آن همه غربتش… اما چه کنم که نامش با همه دلربایی برایم چیزی جز عذاب نیست. نامش زیباست ، مجنون یعنی دیوانگی یعنی دلدادگی. مجنون یعنی گذشتن از داشته ها و خواسته ها. اصلا یک دنیا حرف پشت نامش گرفتار است. شاید هم یک دنیا دل.کسی چه می داند؟

با همه اینها هر بار نامش پریشانم می کند و بغضی عجیب بر خنده هایم چمبره می زند. آهای مجنون ! شرمت باد اگر دیده های آن روزگاران را بازگو نکنی… مجنون با توام. بگو 4 تیر 67 چه گذشت. بگو تا من هم بدانم آن روز ،پدرم آخرین زمزمه هایش چه بود. دوستی میان هق هقش می گفت:”عراق ها جزیره رو گرفته بودن،پدرت زخمی بود. .نمی تونست حرکت کنه. جا مونده بود. من هم می خواستم کمکش کنم اما نشد.اون هم تقاضای کمک نکرد…فقط فریاد می زد و اسم تو رو می گفت… نبی نبی نبی” لعنطی بگو آخرین جمله چه بود.بگو وقتی صورتش بر خاک گرمت نشست ، چه می گفت. چه می خواند. چه می خواست

روزی که آمد مجنون یک پاکت همراهش بود.  یه پاکت با 36 عکس تا نخورده. دوستی می گفت: “هرشب زیر نور فانوس می نشت،یکی یکی عکاس رو نگاه می کرد… .بعد می گفت:عکس پسرمه، می خوام یه فوتبالیست ازش بسازم. شب قبل هم همین رو گفته بود..پریر شب هم همین طور ..خودش هم می دونست.از خنده هاش معلوم بود” مجنون کو پدرم؟ کو خندهایش؟ کو خنده هایم ؟ کو عکس هایش؟ زیر کدامین سنگ. بین کدام بیشه. پشت کدام پستو جا ماند؟ 7 سال بعد که برگشت، من نبودم. یعنی نخواستند که باشم. چند استخوان سرد که دیدن نداشت. اما شنیدم به جز یک پلاک چیز دیگری همراهش نبود. الان هم نه او هست، نه عکس ها و نه من فوتبالیست . لباس های فوتبالی اش هم خیلی وقت است بوی نفتالین می دهند. اصلا می دانی؟! از فوتبال متنفر شدم، حتی بدون اون نگاه هم نکردم، یعنی نتوانستم نگاه کنم.

مجنون تمام سهم من از پدر دو وجب مرمر سپید و سیمان های داغ اطرافش است . مجنون تمام سهم من رقص دسته جمعی پرچم های افراشته بر مزار هاست. سبز، قرمز و سفیدی که در آن غروب به سرخی می زند. مجنون سرخ سرخم  با سپید هماهنگم کن

7 comments آگوست 5, 2009

مهمانی شهرو

oqfyo7

هوا به شدت گرم است . درجه کولر را روی آخرین شماره گذاشته ام و پایم هم به پدال گاز چسپانده‌ام تا هرچه سریعتر از این مهلکه نجات پیدا کنم. صبح دیر راه افتاده ام  و درست وسط گرما به جاده ساحلی رسیده ام. بوشهری ها می داننند این جاده،  صلات ظهر مرداد تکه ای  از جهنم است که رو زمین افتاده است. از روستایی عبور می کنم و پیر مردی کنار جاده نشسته و بزهای لاغرش فقط پوزه بر زمین خشک و بی علف میکشند. گاز را کم  می کنم و نمی دانم چرا در این گرما می ایستم. پیر مرد آنقدر صمیمی است که نمی توانم دعوتش را رد کنم. از لباس ها و نگاه خسته اش می توان حدس زد خانه اش چطور است. دو خانه کاه گلی و حیاطی پر از بز. زندگی ساده و روستایی. می دانم کشورمان پراست از این مدل آدم ها .

می دانم غلام و شهرو (شربانو) تنها کسانی نیستدن که از این زندگی رنج می برند. اما این ها نمی تواند مانع از حسم نسبت به آنها شود. شهرو بر خلاف غلام از زندگی شکایت داشت. اعتراض داشت که اگه در “دیّر” زندگی می کردند الان زندگی بهتری داشتند. در آنجا مجبور نیستند هر روز این همه راه برای آوردن آب از آب‌انبار طی کنند. خانه را غلام سالها پیش با دستان خود و به کمک همسایه ها ساخته است .

عکس قاب گرفته و دست به سینه ای به نشانه احترام به امام هشتم روی دیوار سیاه و دود گرفته در میان عکس تیم ملی 1998  خود نمایی می کند.به عکس نگاهی می اندازم. خانه و اساسش بوی کهنگی می دهند . درست مثل ساکنانش که مدت هاست در آنجا مانده اند. آنها تمام مسافرتی که رفته اند در یک سفر مشهد خلاصه شده است.آنهم 30 سال قبل .غلام دیگر به فکر رفتن به مشهد نیست.  مطمئنن این  از سر قناعتش است و نداری .می گوید :”دیگه نه پول دارم برم و نه می تونم برم .همون یک بار هم که رفته ام خدا رو شکر “.

(ادامه‌ی مطلب…)

1 comment آگوست 2, 2009

سفرنامه شاملو و طایفه منحوس قاجار

شاملو

گاهی وقت ها از حرف زدن یک سری آدم ها لجم می‏گیره. تلفیق انگلیسی با فارسی. نمی دونم شاید ببیچاره ها دست خودشون نباشه و نمیدونن چهار تا کلمه انگلیسی باربر‏های آبادن هم می دونن و می‏خوان آره  و اینا. اما به هر حال این مدلی حرف زدن برای من غیر قابل تحمل و حضمه. روی صحبتم با فارسی زبان هایی که سالهاست خارج از ایران زندگی می کنند نیست .چون به هر حال صحب مداوم با زبان انگلیسی باعث می شه ناخواسته یک سری کلمات روز مره رو با فارسی قاطی کنی.اما اون هایی که شب روز دارن توی این کشور همه چی رو به زبان فارسی می شنون ومی خونن چرا؟

مثلا روزهای اول امسال حالم بهم خورد وقتی یک سری از دوستان با انگلیسی سال نو و عید نوروز رو به هم تبریک گفتن.یعنی چی که عادت دارم با کیبرد انگلیسی؟یعنی زبان مادریت حتی ارزش چند دقیقه وقت صرف کردن هم نداره؟ حداقل نوروز رو با زیان فارسی تبریک بگی. این زبانی که الان پیش ما امانته و سالهاست که با زجر زحمت نگرش داشتن و به قول شاملو” وجه غم انگیز این شکل موقعه ای آشکارتر می شه که توجه کنیم زبان فارسی حتی در جریان ایلغارهای گوناگون و دراز مدت اعراب،مغول ها و ترک ها و ترکمن ها هرگز خم به ابرو نیاورده است و اقوام غیر فارسی زبان محدوده جغرافیایی ایران و مازندارن، گیلک،،لر و … حتی کوچیدگان و کوچانیدگان ارمنی  و حتی آنهایی که به طور مستقیم زیر فشار حکومت های مرکزی از سرودن و نوشتن به زبان بومی خود ممنوع بوده اند هم توانسته اند با چنگ و دندان دست کم زبان شفاهی خود را حفظ کرده اند”.

بحث خیلی مفصلیه و نمی شه توی یک پست و یک وبلاگ بازش کرد. فقط این مقدمه کوتاه نوشتم تا پیش زمینه ای باشه برای معرفی یکی از شاهکار های شاملو. سفر نامه طنزی که از زبان فرضی یک پاشاه طایفه قاجار نوشته شده. پادشاه و درباریان کم سوادی که به همین درد مواجه شده اند و هم انگلیسی رو خراب کرده اند و هم فارسی رو.

سفرنامه را با صدای گرم شاملو بشنوید و بخندید.

3.56MB

لینک های مرتبط:

+ شاهنامه فردوسی بر روی موبایل

+ شبکه‌ی اجتماعی گوگل را اینبار به فارسی در بلاگتان قرار دهید

+ ترجمه‌ی خودکار متن‌های فارسی به انگلیسی و برعکس توسط سرویس جدید گوگل

+ فیس بوک هم فارسی شد

+ زبان فارسی به فرندفید اضافه شد

44545

4 comments جولای 15, 2009

آن سوی پرچین زندگی ما

931659_73136_front

اگه از اون دسته آدم هایی هستی که فکر می کنی کارتون دیدن مال گروهای ستی الف تا داله یا شاید هم آدم های بیکار، باید بهت بگم خیلی از ماجرا پرتی رفیق .مدتیه که دیگه کارتون ها به پسر شجاع و خرس های مهربون خلاصه نمی شن وتا اونجا پیش رفتن که به فیلم های پر محتوای این روز ها تنه می زنن. خلاصه اینکه دیروز نشستم و برای بار چندم “آن سوی پرچین” رو دیدم.کارتون محصول 2006 آمریکا با کارگردانی تیم جانسون.

داستان “آن سوی پرچین” برسر مدرن شدن و ستنی ماندنه. جنگ بر سر پیشرفت وعقب ماندگیه. ماجرا از آنجا شروع می شه که سرو کله یک سنجاب به نام “آرجی” توی جنگل پیدا می شه. آرجی نماد یک انسان تغییر یافته است که به هر طریقی کارش رو پیش می بره. گاهی با دروغ و گاهی هم با مظلوم نمایی. آرجی ما که غذا های یک خرس رو از بین برده باید طی یک هفته اون غذای رو تامیین کنه وگرنه سرش رو از دست میده. این سنجاب مدرن، وقتی می بینه دست تنهاست با بدجنسی تمام از حیوانات جنگل می خواد تا در جمع آوری عذا بهش کمک کنن.اما مشکل اینجاست که حیوانات جنکل بر خلاف او نماد انسان هایی راحت طلب و قانعی هستن که ماجراجویی و خطر کردن رو دوست ندارن و از وضع موجود شکایتی ندارن و دوست دارن توی گذشته و جامعه ستنی بمانن.

(ادامه‌ی مطلب…)

2 comments جولای 12, 2009

آغازی دیگر

start

به ساعت و روز که نه اما به ماه می دونم چیزی حدود 10 ماهی هست که از عالم مجازی پرت بودم.توی این مدت چند باری هم وسوسه‌ی نوشتن شدم اما دیدم این کار خندیدن به ریش خودمه و امواتم. این شد که به هر تدبیر بود دوام آوردم و همچنان قهر ماندم.اما توی این مدت هم دست بیکار ننشتم و ایده جدیدی به ذهنم می رسید یا نوشته ای توی ذهنم تکرار می شد یه گوشه ای یاداشت می کردم تا از یادم نره و بتونم اینجا بنویسم و حا الا هم به مرور اینجا می گذارمشون. هر چند خیلی هاشون دیگه مطالب سوخته ان و الان نوشتنشون لطفی نداره.

عرض دیگه ای نیست فقط اینکه فتوبلاگم به راهه وهمین طور روز نوشته ها یا بهتر بگم زرد نوشته هام  با عنوان حیات خلوت که زمانی اسمش کرگدن بود کماکان به قوت خودش باقیه البته حیات خلوت رو می تونید از همین کنار، توی ستون روزانه هم دنبال کنید .

44545

1 comment جولای 10, 2009


    RSS عقل سرخ | روزانه

    RSS لینکدونی