عمو زنجیر باف

-عمو زنجیر باف
-بله
-زنجیر منو بافتی ؟
-بله
-پشت کوه انداختی؟
-بله
-بابا اومده؟
نه… بابا هنوز نیومده … نمی دانم ، شاید دیگه هیچ وقت نیاد…
این بازی رو هرگز دوست نداشتم…گوشه ای می نشستم و به سعید، محسن و حمیده خیره می شدم. اونا غرق در رویای کودکانه شان و من هم غرق در تجسم عموزنجیر باف،کوه ، بابا و زنجیر نبافته اش… اونا حلقه دستشون رو محکم تر می کردند و من هم دستم زیر چانه ام و به سر خوشی بچه گانه شان حسودیم می شد… اونا دست هم دیگه رو می فشردن اونقدر که دستاشون سرخ می شد و من هم به خنده های ساختگی مادرم که ما را از دور تماشا می کرد دل خوش می کردم… خنده هایی که هنوز ساختگین…
بعد بلند می خوندم
بله ، بابا اومده
چی چی آورده؟
یه سبد حسرت
-با صدای چی ؟
-با صدای توپ وخمپاره…

3 comments فوریه 8, 2010

ما فامیل خوبی داشتیم

ما فامیل خوبی داشتیم. یک حیاط پر از نخل و لیمو و نارنج. عصر ها که می شد مادر بزرگ چای شش فیل دم می داد  و روی سکوی جلو خانه حصیر پهن می کرد و منتظر می ماند تا بابا و عمو ها از فوتبال برگردند. آن زمان برق نبود. خورشید که می نشست و همه جا تاریک می شد، بوی ادویه و پیاز داغ همه حیاط را پیچیده بود. دور هم شام می خوردیم و تا اخر شب گپ می زدیم. اما جنگ که شد عمو هفت ماه هفت ماه منطقه بود، بابا هم زیاد فرقی نمی کرد. دیگر کسی نبود که به بهانه حضورش عطر چای فضای خانه را پر کند. فقط دلهره بود و اضطراب. ترس بود و وحشت.

ما فامیل خوبی داشتیم. عمو طنز عجیبی داشت. خوش بودیم. شب ها دور هم می نشستیم حرف می زدیم. می خندیدیم. یک حیاط بود و کلی  اتاق. یک حیاط بود و کلی بچه قد و نیم قد. تو سرو کله هم می زدیم. اما دلمان خوش بود. یک حیاط بود با هزار تا خاطره.

ما هنوز هم فامیل خوبی داشتیم. اما جنگ که تمام شد یکی از اعضای آن خانه بر نگشت.  معادلات بهم خورد. نمی شد نبودش رو احساس نکرد. مادر بزرگ چشم به راهش بود. هیچ وقت شب ها در حیاط قفل نمی کرد. روی هم میگذاشت. می گفت گم کرده دارم. و فقط مثل یعقوب اشک ریخت و یوسفش به انتظار می نشست.

ما دیگر فامیل خوبی نداشتیم. فصل انجیر و  خارک که می شد عمو لب نمی زد. می گفت بی برادرم صفا نداره. نمی خورم و بر می گردد. غم داشتیم. به زور می خندیدیم. جو سنگین بود. وقتی هم که دور هم جمع می شدیم  می ترسیدیم به خاطرات گذشته فلاش بک بزنیم. یکی غایب بود. یک عضو ثابت همه ساعات خوش دیروزی.

ما فامیل خوبی داشتیم اما حیف. دیگر نیست

12 comments ژانویه 26, 2010

نگفتي ما چه كنيم ؟

باز وسوسه شدم و رفتم نامه هات رو خوندم. همون ها كه برا مامان نوشته بودي.از فاو نوشتي بود يا شايد هم فكه چه فرقي مي كنه حالا. پدر حرصم گرفت. لجم گرفت وسط اون همه خمپاره و گلوله نوشته بودی ” جان عباس قسمت می دم که وقتی داری چيزي  می شوری دستکش  بپوشی ” تمام موضوع نامه ات همین بود. بقیه اش هم سلام علیک و تعارف بود.
اين يعني که اینجا هیچ خبري نیست جز دلنگراني دستات؟ اين يعني چي؟ درك نمي كنم.
پدر من! نگفتی فردا روز مادر با این همه عاشقانه نا تمام چه کند؟ نگفتی ما می مانیم و کاغذهای کاهی یادگار از تو؟ ما می مانیم و دست خط لرزانت ؟

22 comments دسامبر 18, 2009

پدرم پاسدار بود…

پدرم پاسدار بود. اما نه از آنهایی که کشته لباس سبز و پوتینش باشد و درجه های روی شانه اش را هر روز بشمارد.
پدرم از همان ابتدا پاسدار بود از همان روزهایی که پشت لبش سبز شده بود. از همان روزی که دستور تشکیل سپاه را دادند.
پاسدار بود، اما نه هرگز در خانه ای با لگد باز کرد و نه برای چند روز مرخصی  و کمتر ماندن در جبهه، گردنش را جلوی فرمانده کج کرد.

پدرم عاشق شهادت نبود. بعد از 8 سال به عشقش رسیده بود و این آغاز یک زندگی شیرین بود. اما جنگید و خوب هم می دانست ممکن است شهید شود. روزی که با کمترین سلاح و مهمات به جزیزه مجنون فرستادنشان می دانست
پدرم عکس می گرفت. فوتبال بازی می کرد. عطر و ادکلن می زد  و اتوی شلوار و پیراهنش مثل نان شب برایش واجب بود. او از کشتن آدم ها لذت نمی برد. اما جنگ بود. شوخی نبود. باید می کشت تا کشته نشود.

پدرم پاسدار بود، اما شرافتش را به دنیا نفروخت.

همین پست را در سایت رادیواروپای آزاد بخوانید

28 comments دسامبر 12, 2009

برای محبوبه حقیقی

از روزی که خبر دستگیری‌ات شنیدم خیلی نوشتم و خط زدم  نوشتم و خط زدم اما نشد. نه اینکه نوشتن برای تو دینی باشه و بخواهم با  چند سطر از زیر بارش شانه خالی کنم. اصلا مساله این نیست که بخواهم از سر وظیفه باشد که  بگویم حالا که تو برای پدر شهید من و امثال آن نوشتی، پس من هم باید برای تو بنویسم. نه باور کن مساله این نیست. اگر بخواهم خلاصه بگویم اینه که محبوبه تو این همه سال به خاطر عقیده ات نوشتی و من هم به خاطر ایمان به زلالی و شرافتت این چند خط می نویسم.

یادش بخیر، چهار سال از آن تیتر کذایی می گذرد. “دلم برای اروند تنگ می شود”.  سفره نامه ات به جبهه جنوب که من و مادرم را سحر و جادو کرد. خواندیم و کیف کردیم. خواندیم و احساس غرور کردیم. خواندیم و آرام اشک ریختیم. آخرش هم مادرم گفت :” خدا رو شکر هنوز هستند کسایی که به فکر ماها باشند”. آن یادداشت تاثیرش را گذاشت. من را اهلی کرد. دیگر به این زندگی  افتخار می کردم و داستانش رو همچون کمبودی از همه پنهان نکردم. و این چیز کمی نبود. حداقل برای من، حداقل برای او…

همان روز نشستم و جوابیه ای برایت نوشتم. اما هرگز فکر نمی کردم بین این همه ایمل و نامه به چشمت بیاید .اما مدت ها بعدش گفتی بهترین بازخوردی بود که در این همه سال داشتی. همانطورن که نوشته ی تو، بهترین یادداشت جنگ بود و مدت هاست قاب گرفته، مهیمان دیوار اتاقم است.

امسال شب قدر میان الغوص الغوص و چرخش تسبیح، طبق عادت هر سال شمارت را گرفتم. خاموش بود. نشد که اسم رمز را بگویم. اسم رمز که یادت هست؟ همان که می گفتم :” یک شماره پر هفت کی می تونه باشه”. عدد هفت را دوست داشتی و خط ما هم پر بود از عدد هفت. و حالا خیلی وقت است اسم رمز نگفته ام. خیلی وقت است که حتی شماره ات را هم نگرفته ام. خیلی وقت است از تو بی خبرم.

یادت که هست!  قرار بود اولین سال دانشجو شدنم، عید من و تو به اتفاق مادرم، مهمان جبهه جنوب باشیم. طلائیه، فکه، دهلاویه، و آخرش هم جزیره مجنون، سر قولت که هستی دختر؟ چقدر خوب که با تو همسفریم. با دیکشنری دفاع مقدس. با کسی به قول خودش، هفت پشتش به جنگ ربط ندارد. اما دغدغه اش آن آدم های جنگ است، آن زنان بی همسر و فرزندان بدون پدر. و تعجب من هم از همین است که چقدر این درد را عمیق حس کردی، نوشته هایت داد می زد که با پوست و خونت عجین شده است و شعار نیست.

بعدا نوشت: این مطلب رو هفته قبل نوشتم. دست رسی به نت نداشتم. حالا که اومدم این خبر خوش میخکوبم کرد. خدایا شکرت. شکر

3 comments دسامبر 9, 2009

دیار من

من متعلق به اینجا نیستم. دیار من باغ هایش نخل داشت، لیمو داشت. بیابان هایش پر بود از صدر و آویشن. وقتی هم پا در نخلستان های بی انتهایش می گذاشتم با کوچکترین باد هیئتی از صدا و رقص سایه مهمان می شدم. یک سمفونی به تمام معنا. نگاهم به نخل های کهنسال بود که باغبان پیر یارای چیدن خرماهیش نداشت. خرماها از تابستان قبل مانده بودند اما شیرینی شان را هنوز داشتند. شیرینِ شیرین.

من متعلق به کویر نیستم. هوای کویر ناسازگار است. اختلاف فاحش دمای شب و روزش مجال همزیستی نمی دهد.

دیار من کوه داشت. کوه های عریانی که در امتداد زاگرس کبیر مانند حصاری او را احاطه کرده بودند. کوهایی که هیچ وقت سپیدی برف بر خود ندیده اند. اما منبع برکتند،  و برفراز هر کدامشان مشعلی روشن است که شبانه روز می سوزند.

من دیارم را می خواهم. با همه محرومیتش. با همه تلخی ها و نداشته هایش.

6 comments نوامبر 28, 2009

سلام رفیق

بی تاب مشرفم رفیق. بی تاب چشمک ستاره های آسمان روستا و شمارششان از سر رد گم کنی دلتگی ها. بی تاب صدای نامفهوم مردم دیارمان از بالای  تپه  مشرف.  بی تاب کلاه دست بافت و ریش زمخت رفیق.

رفیق! روزها بی رحمانه و بی تفاوت می گذرند. روزها غریب و بی توقف می گذرند. رفیق دلم گاهی هوای صبح های سرد دبستان میرزای شیرازی می کند. روز های آن کلاس تنگ و با میزهای رنگ و رو رفته اهدایی پالایشگاه ولی عصر به زود در آن کلاس چپانده بودند. رفیق بد رقم دلتگ آن روز هایم.

اینجا طولانی ترین خاطره مشترکی که با دوستانم دارم عمر یک ماهه هم ندارد. رفیق اینان نمی دانند صبح های زیارت و پابوسی یک روزه امام زاده حبیب الله چه حس غریبی دارد. اینان مزه گرده عیدی را نمی دانند. اینان نمی دادن “کمه” و “پاچرم” چه آب زلالی دارد. حتی نمی فهمند نوحه “ابوالفضل نخور آب زاده زهرا تشنه لب” چقدر جونن آور است. دست کم برای من و تو.

رفیق از تو چه پنهان حاضرم تمام عظمت این دانشگاه را با یک صبح حیاط محقر دبستان میرزای شیرازی عوض کنم. دلم برای آقای موذنی، حاجیانی، فلک ناز زیارتی،جعفر زیارتی، و اقای طاهر تنگ شده. حتی برای دود بخاری بد سوز کلاس. میز معلم که هر صبح  از لیمو و خارک و لیموشرین و گل باغی بچه ها پر  می شد.

رفیق ! اینجا کویر است و کوه ندارد.  دلم نخلستان می خواد. رفیق اینجا دیگر برای غروب های پنجشنبه لحظه شماری نمی کنم. اینجا کسی نیست تا کنار سنگ مرمر دو متری اش غصه هایم را چال کنم ، گریه کنم ، درد دل کنم و سبک و رها به روزمرگی هایم بازگردم. رفیق اینجا گاهی له له می زنم برای تماشای رقص دسته جمعی پرچم های،سیز سفید و قرمز برافراشته بر مزارها. رفیق اینجا از همان سهم اندک هم محرومم. رفیق اینجا خوب است اما هیچ کجای دنیا محله کودکی نمی شود.

13 comments اکتبر 24, 2009

وقتی مسنجرت لاگین نمی شه…

اگر شما هم از اون دست آدم هایی باشید که از پراک.سی  استفاده می کنید. حتما بارها براتون اتفاق افتاده که برای لاگین شدن توی مسنجر با مشکل مواجه بشین  و در کمال ناباوری بنویسه یوزر و پسوردتون خرابه و شما هم رو دنده لج بی افتین و هی هر چی با دقت پسورد رو وارد می کنید بازم قضیه همونه. چاره کار خیلی ساده است. یک صفحه مرورگر اینترنت اکسپلورر رو باز کید و مسیر زیر رو برید:

Tools >Intrnet opshen >connectins

حالا اون پایین کلید LAN setting رو بزنید تا یه پنجر جدید باز بشه. و با یک کلیک تیک قسمت سوم که با فلش قرمز مشخص کرده ام رو بردارید. بعد یاهور مسنجر رو باز کنید و با خیال راحت با دوستاتون گپ بزنید

Untitled-1

2 comments سپتامبر 22, 2009

تولدم، مثل نیمی از ایرانیان، 31 شهریور

1092533_416724921

3 comments سپتامبر 21, 2009

حل مشکل دانلود در فایرفاکس

تا حالا حتما برای شما هم پیش اومده که بخواین یه چیزی رو با فایرفاکس دانلود کینن. اما این روباه آتشین انگشت تو چشماتون کنه که الا و للله با خود مرور گر دانلود کنید. شاید دانلود منیجر فایرفاکس برای فایل های کوچیک یک ابزار کار آمد باشه و در نگاه اول از اکسپلورر بهتر به نظر بیاد اما بارها پیش آمده که فایل رو ناقص دانلود کنه و یا وسط کار ارور بده. خب یکی از راه ها اینه که لینک رو کپی کنی بعد با استفاده از دانلود میجری هایی مثل  FlashGet یا هر چیزی که روی سیستم نصب دارین دانلود کنید . اما همیشه این راه کار ساز نیست و زمانی که لینک مستقیم نیست فقط اون پیج رو براتون دانلود می کنه و شما هم سرتون بی کلاه می مونه. پس برای حل این مشکل یک راه دیگه هم وجود داره. شما با نصب این افزونه می تونید فایرفاکس رو مجبور کنید که دست از این خودخواهی هاش برداره و وقتی رو لینک کلیک می کنید تمام دانلود منیجرهایی که رو سیستم نصب دارین رو براتون لیست کنه.

ash getّFl

پ.ن: تقریبا اولین تجربه ی نوشتنم توی حوضه فناوری و ITهستش . و نمی دونم چقدر حق مطلب رو ادا کرده. به هر حال هرچیزی یه شروعی داره

5 comments آگوست 31, 2009

Previous Posts


    RSS عقل سرخ | روزانه

    آخرين نوشته ها

    RSS شما هم بخوانید